دین چه ثمراتی برای زندگی انسان دارد؟

در اینکه نیروی عقل و تفکر و اندیشه برای تدبیرهای جزئی و محدود زندگی ضروری و مفید است بحثی نیست انسان در زندگی همواره مواجه با مسائلی است از قبیل: انتخاب دوست، انتخاب رشته تحصیلی، انتخاب همسر، انتخاب شغل، مسافرت، معاشرت، تفریح، فعالیتهای نیکوکارانه، مبارزه با کژیها و ناراستیها و بدون شک در همه اینها نیازمند به تفکر و اندیشه و تدبیر است و هر چه بیشتر و بهتر بیندیشد موفقیت بیشتری کسب می کند، و احیانا نیازمند به استمداد از تفکر و تجربه دیگران می شود (اصل مشورت) در همه این موارد جزئی، انسان طرح تهیه می کند و آن را به مرحله اجرا در می آورد. در دایره کلی و وسیع چطور؟ آیا انسان قادر است طرحی کلی برای همه مسائل زندگی شخصی خود که همه را در بر گیرد و منطبق بر همه مصالح زندگی او باشد بریزد؟ یا قدرت طرح ریزی فکری فردی، در حدود مسائل جزئی و محدود است و احاطه بر مجموع مصالح زندگی که سعادت همه جانبه را در برگیرد از عهده نیروی عقل بیرون است؟ می دانیم که برخی فیلسوفان به چنین خودکفائی معتقد بوده اند، مدعی شده اند که راه سعادت و شقاوت را کشف کرده ایم و با اعتماد به عقل و اراده، خویشتن را خوشبخت می سازیم. اما از طرف دیگر می دانیم که در جهان دو فیلسوف یافت نمی شوند که در پیدا کردن این راه، وحدت نظر داشته باشند خود سعادت که غایت اصلی و نهائی است و در ابتدا مفهومی واضح و بدیهی به نظر می رسد یکی از ابهام آمیزترین مفاهیم است. اینکه سعادت چیست؟ و با چه چیزهائی محقق می شود؟ شقاوت چیست؟ و عوامل آن کدام است؟

دین و زندگی

دین و زندگی

هنوز به صورت یک مجهول مطرح است او ناشناخته باقی مانده است چرا؟ چون هنوز که هنوز است خود بشر و استعدادها و امکاناتش ناشناخته است مگر ممکن است خود بشر ناشناخته بماند و سعادتش که چیست و با چه میسر می شود شناخته گردد؟! بالاتر اینکه، انسان موجودی اجتماعی است زندگی اجتماعی هزارها مسئله و مشکل برایش به وجود می آورد که باید همه آنها را حل کند و تکلیفش را در مقابل همه آنها روشن نماید، وچون موجودی است اجتماعی، سعادتش، آرمانهایش، ملاکهای خیر و شرش راه و روشش، انتخاب وسیله اش، با سعادتها و آرمانها و ملاکهای خیر و شرها و راه و روش ها و انتخاب وسیله های دیگران آمیخته است، نمی تواند راه خود را مستقل از دیگران برگزیند، سعادت خود را باید در شاهراهی جستجو کند که جامعه را به سعادت و کمال برساند. واگر مساله حیات ابدی و جاودانگی روح، و تجربه نداشتن عقل نسبت به جهان بعد از دنیا را در نظر بگیریم مساله بسی مشکلتر می شود. اینجاست که نیاز به یک مکتب و ایدولوژی، ضرورت خود را می نمایاند، یعنی نیاز به یک تئوری کلی، یک طرح جامع و هماهنگ و منسجم که هدف اصلی، کمال انسان و تامین سعادت همگانی است، و در آن، خطوط اصلی و روشها، بایدها و نبایدها، خوبها و بدها، هدفها و وسیله ها، نیازها و دردها و درمانها، مسؤولیتها و تکلیفها مشخص شده باشد و منبع الهام تکلیفها و مسؤولیتها برای همه افراد بوده باشد. انسان از بدو پیدایش، لااقل از دوره ای که رشد و توسعه زندگی اجتماعی منجر به یک سلسله اختلافات شده است.

نیازمند به ایدئولوژی و به اصطلاح قرآن کریم، شریعت بوده است هر چه زمان گذشته و انسان رشد کرده و تکامل یافته است، این نیاز شدیدتر شده است. آنچه بشر امروزو به طریق اولی بشر فردا را وحدت و جهت می بخشد و آرمان مشترک می دهد و ملاک خیر و شر و باید و نباید برایش می گردد، یک فلسفه زندگی انتخابی آگاهانه آرمان خیز مجهز به منطق، و به عبارت دیگر یک ایدئولوژی جامع و کامل است. بشر امروز بیشتر از بشر دیروز نیازمند به چنین فلسفه زندگی است، فلسفه ای که قادر باشد به او دلبستگی و حقایقی ماوراء فرد و منافع فرد بدهد، امروز دیگر جای تردید نیست که مکتب و ایدئولوژی، از ضروریات حیات اجتماعی است. اینچنین مکتبی را چه کسی قادر است طرح و پی ریزی کند؟ بدون شک عقل یک فرد قادر نیست آیا عقل جمع قادر است؟ آیا انسان می تواند با استفاده از مجموع تجارب و معلومات گذشته و حال خود چنین طرحی بریزد؟ اگر انسان را بالاترین مجهول برای خودش بدانیم، به طریق اولی جامعه انسانی و سعادت اجتماعی مجهولتر است پس چه باید کرد؟ اینجا است که اگر دیدی راستین درباره هستی و خلقت داشته باشیم، نظام هستی را نظامی متعادل بدانیم، خلاء و پوچی را از هستی نفی نمائیم، باید اعتراف کنیم که دستگاه عظیم خلقت این نیاز بزرگ را، این بزرگترین نیازها را، مهمل نگذاشته و از افقی مافوق افق عقل انسان، یعنی افق وحی، خطوط اصلی این شاهراه را مشخص کرده است (اصل نبوت) کار عقل و علم، حرکت در درون این خطوط اصلی است.

نقش دین در زندگی روزمره

دین و زندگی

دین و زندگی

 

چند روز است که می‌خواهم مطلبی بنویسم درباره علل دین گریزی در نسل امروز،اما سوالی ذهنم را در گیر کرده است. مدام در این فکر هستم که خدا در متن زندگی خود من تا چه اندازه نقش دارد؟ آیا اصلا در متن است یا حاشیه؟

✳ وقتی هنوز #خدا تیتر اول روزنامه زندگی من نیست،چگونه می‌توانم درباره زندگی دیگران بنویسم. وقتی من که مثلا بچه مذهبی هستم هنوز نتوانسته‌ام زیبایی‌ها و جذابیت‌های دینم را به دیگران نشان بدهم و آن را در نماز و روزه و #ریش و #حجاب تعریف کرده‌ام،چگونه انتظار دارم اطرافیانم دین زده نشوند؟

به قول این بیت شعر که می‌گوید:

اسلام به ذات خود ندارد عیبی

هر عیب که هست از مسلمانی ماست

✳ ایراد کار از ما بچه مسلمان هاست. ما که داعیه‌ی #جذب داریم و خیلی ها را #دفع کرده‌ایم.

✳ اسلام دینی است که برای تمام لحظات زندگی انسان برنامه دارد و این ویژگی وجه تمایز و برتری از سایر ادیان های انحرافی و غیر الهی است. در اسلام مانند بعضی ادیان روز خاصی برای عبادت اختصاص داده نشده تا مردم در طول هفته از یاد خدا #غافل شوند و در همان روز خاص به عبادت و یاد خدا بپردازند و بخشوده شوند. درست است که راه توبه در اسلام همیشه باز است اما اسلام یاد خدا را وارد لحظه لحظه‌ی زندگی می‌کند به نحوی که فرد هر لحظه به یاد خدا باشد و از خطرات در امان بماند. در حالی که ما حتی تعریفی کاربردی از اولین اصل از اصول دین یعنی توحید ارائه نداده‌‌ایم.این که توحید به معنای یگانگی است و خداوند احد است نه واحد،که برای واحد اثنانی مترتب است و امثال این قضایای تخصصی فلسفی درست،اما آیا همگان می‌توانند این مسائل را در زندگی روزمره خود وارد کنند؟این مفاهیم علمی برای متن زندگی بیش از حد غیر قابل هضم‌اند. مگر نه اینکه اصول دین تقلیدی نیست و تحقیقی‌ست؟

✳ آیا امکان تحقیق در این مسائل کلان برای #همگان مقدور است؟چرا تعریفی کاربردی و قابل استفاده در #زندگی_روزمره ارائه ندهیم؟

✳ همه‌ی افراد در زندگی روزمره خود با اتفاقاتی روبرو می‌شوند که حس می‌کنند نیرویی ما فوق #نیروی_بشر در اینجا نقش داشته است.این نیرو خداست و فرد با چند تجربه‌ی عینی به اصل توحید یقین پیدا می‌کند و با اعتقاد به این مسئله که خداوند همیشه و همه جا با او و مراقب اوست به جهان بینی توحیدی دست می‌یابد.لذا در همه حال احساس دلگرمی و امیدواری می‌کند زیرا که می‌داند کسی هست تا حواسش به او باشد و وقتی درمی یابد در لحظه‌هایی که هیچکس به داد او نمی‌رسد خداوند همواره حاضر است،عشق به خدا در دل او خانه کرده و کم کم مسیر حقیقی را پیدا خواهد کرد.

✳ همچنین ضعف ما در پاسخگویی به هدف خلقت انسان هم مشهود است. اینکه هدف خلقت انسان #خلیفة_اللهی و قرب و رجعت دوباره به سوی اوست،برای همگان قابل درک نیست. همواره برای همه #شبهات و درگیری‌های ذهنی انسان پاسخهایی کاربردی تر توسط #منابع_اسلامی ارائه شده است در حالی که ما به شکلی لقمه را دور سر مخاطب می‌پیچانیم که آن اندک اشتهایی هم که برای دانستن در او شکل گرفته را هم کور می‌کنیم.

✳ هدف از خلقت انسان عبادت است اما ابتدا باید #عبد را تعریف کرد. عبد کسی است که سعی دارد شبیه معبود خود باشد.شوربختانه ما عبادت را هم منحصر در نماز و روزه کرده‌ایم و آن را سخت جلوه داده‌ایم. شاید برای ما سخت نباشد اما باید مخاطب خود را بشناسیم.کسی که تابحال نماز نخوانده را نمی‌شود یک شبه نمازخوان کرد. آیا راهی دیگری برای عبادت او وجود ندارد؟هر کوششی در جهت کسب اسماء و صفات الهی عبادت است و اگر ما عبادت را در رشد اخلاقی تعریف کنیم،عبادت را در متن زندگی روزمره‌اش وارد کرده‌ایم قدم اول را برداشته‌ایم و خود او به مرور مسیر حقیقی را خواهد یافت.

✳ اسلام دینی انعطاف پذیر است. احکام اسلامی در عین استواری سهل و ساده است به نوعی که انجام آن برای همگان مقدور باشد.اصطلاحا اسلام،سهله و سمحه است. لذا در فقه برای هر مسئله حکمی ثانویه نیز در نظر گرفته شده است. از همین رو ما به عنوان بچه مسلمان بایستی از نگاه صفر و یکی پرهیز کنیم.

✳ قرآن کتاب آسمانی ما خود منبعی غنی در همه‌ی زمینه هاست و این از اعجاز قرآن است.از جمله در علم هیچگاه قدیمی نمی‌شود و در هر دوره با رشد شناخت بشر از جهان هستی دروازه‌های جدیدی از علوم قرآن به روی انسان باز می‌شود.اما وقتی دانشجو در کلاس درس به آیه‌‌ای از قرآن استناد می‌کند،سخنش از جانب استاد به عنوان سخنی علمی پذیرفته نمی‌شود. آیا این از کم کاری ما بچه مسلمان ها نیست؟

اسلام امانتی است که حال بعد از هزار و چهارصد سال به ما رسیده است.آیا وقت آن نرسیده است که ما بچه مسلمان ها تکانی به خود بدهیم؟

آثار و فوائد دین

1. معنا بخشی به زندگی

شاید این فایده از مهم‌ترین فواید دین باشد، زیرا زمانی زندگی برای انسان معنا دارد که بداند هدف و معنای آن چیست و برای چه آفریده شده. در واقع، اگر معنای زندگی را در جهت تأمین جاودانگی انسان تبیین کنیم، به یکی از عظیم‌ترین و اصلی‌ترین فواید دین دست یافته‌ایم؛ ازاین رو گفته اند سرّ حاجت انسان به دین، جاودانه بودن و زندگی اخروی اوست و اگر جاودانگی‌ مطرح‌نباشد، زندگی‌ لغو خواهد بود.

2. راهنمایی به زندگی با آرامش

دین اطلاعاتی را در اختیار انسان می نهد تا زندگی برای او در مجموعه هستی میسر و مطبوع شود و به تعبیری بین آدمی و جهان و زندگی و خویشتن او آشتی برقرار گردد و همه چیز را به دید مثبت بنگرد.[11]

آرامش روانی، گمشده انسان است و او با تمام وجود در پی دستیابی به آن می‌باشد.

از دیدگاه دین، یگانه چیزی که می تواند این نیاز را برآورده کند، یادخداست. قرآن کریم با تأکید تمام، اعلام می‌کند که آرامش روان، فقط در سایه توجه به خداوند امکان پذیر است « ألابذکرالله تطمئن القلوب [12]»[13]

3. تربیت و تکمیل انسان‌ها فراخور استعداد‌‌ها

افراد بشر از نظر درک کمال و تحصیل معارف و اکتساب فضائل گوناگونند چون عقول انسان‌ها متفاوت است، انبیا مبعوث می‌شوند که هر مستعدی را به نهایت کما ممکن او نایل کنند. بعبارت دیگر چون عقول انسان‌ها متفاوت است و انسان کامل کمیاب، انبیا مبعوث می‌شوند که هر مستعدی را به نهایت کمال ممکن او نایل کنند.[14]

4. از بین بردن ترس

انسان به‌دلیل وجود عقل، اگر بخواهد عملی را انجام دهد بیمناک است که مبادا مجاز نباشد و اگر بخواهد همان عمل را ترک کند بیمناک است که شاید وظیفه اش را انجام نداده است. از این‌رو در هر جا از خشم خداوند بیمناک است، اما بوسیله بعثت انبیا و بیان حدود و فعالیت انسان، این ترس زائل خواهد شد و او بدون بیم وظایف خود را انجام می دهد.

5. پاسخ به احساس تنهایی

یکی از دردهای همیشگی انسان که پیوسته از آن رنج می برد، احساس تنهایی است. یکی از فوائد دین و بارو دینی این است که انسان خداباور هیچ گاه احساس تنهایی نمی کند زیرا باور دارد که خدا از رگ گردن به اون نزدیکتر است.«نحن اقرب الیه من حبل الورید[15]»

6. شناساندن اشیا سودمند و زیان آور به انسان

عقل در صورتی سود و زیان اشیا را درک می کند که آنها را تجربه و آزمایش کرده باشد و آزمون و تجربه نیز نیازمند گذشت زمان های طولانی و تحمل زیان های فراوان است.

فایده بعثت این است که انسان طبق رهنمود‌ وحی، اشیای نافع و ضارّ را می‌شناسد بدون اینکه خطر و ضرری متوجه او باشد.[16]

7. اصلاح فرد و اجتماع

جامعه‌ای که به دین پایبند نباشد، واقع بینی و روشنفکری را از دست می‌دهد و عمر گرانمایه خود را درگمراهی و ظاهر‌بینی و غفلت می‌گذراند، عقل را زیر پا گذاشته، و چون حیوانات، کوتاه نظر و بی‌خرد زندگی می‌کند. دچار زشتی اخلاق و پستی کردار می‌شود و بدین ترتیب، به کلی امتیازات انسانی را از دست می‌دهد. چنین جامعه‌ای گذشته از این‌که به سعادت ابدی و کمال نهایی خود نمی‌رسد، در زندگانی کوتاه و زود‌گذر این جهان نیز، نتایج شوم و آثار ناگوار انحرافات و کجروی‌های خود را دیده و دیر یا زود چوب غفلت خود را خواهد خورد و به روشنی خواهد فهمید که تنها راه سعادت، همان دین و ایمان به خدا بوده است و سرانجام ازکردار خود پشیمان خواهد شد.[17]

8.همبستگی اجتماعی:

همبستگی و وفاق،‌ اساس یک زندگی اجتماعی است و زوال آن موجب فروریزی ساخت جامعه و از هم‌پاشیدگی حیات اجتماعی می‌شود. از طرفی هرفردی براساس غریزه‌ خویشتن‌دوستی، نفع خویش را می‌طلبد، گرچه به ضرر دیگران بینجامد و این حالت غریزی، موجب اختلاف و در‌گیری است. دین با تبیین حیات و مقدمه خواندن آن برای زندگی اخروی و نیز دعوت به گرایش‌های معنوی وتربیت ویژه‌ اخلاقی، این انسجام و همبستگی را فراهم می‌‌آورد.

برادرى و احساس اشتراک بر محور دیندارى سامان مى‌یابد. دورکیم، جامعه شناس مشهور مى‌نویسد: «مناسک دین براى کارکرد درست زندگى اخلاقى ما، به همان اندازه ضرورىاند که خوراک براى نگه داشتن زندگى جسمانى ما ضرورت دارد، زیرا از طریق همین مناسک است که گروه خود را تایید و حفظ مىکند.[18]

9. جبران کاستی های دنیای مدرن

علوم طبیعى با تمام پیشرفتهاى گسترده‌اش، از پاسخگویى به نیازهاى غیر طبیعى انسان عاجز است و تنها از دین مى‌توان انتظار داشت تا نیازهاى ماوراى طبیعى آدمى را برآورده کند. علامه طباطبایى مى‌نویسد: «درست است که علوم طبیعى چراغى است روشن که بخشى از مجهولات را از تاریکى درآورده و براى انسان معلوم مىسازد ولى چراغى است که براى هر تاریکى سودى نمىبخشد. از فن روانشناسى حل مسایل فلکى را نمىتوان توقع داشت، از یک پزشک حل مشکلات یک نفر مهندس راه بر نمىآید و بالاخره علومى که از طبیعت بحث مىنماید اصلا از مسایل ماورالطبیعه و مطالب معنوى و روحى بیگانه بوده و توانایى بررسى این گونه مقاصدى که انسان با نهاد و فطرت خدادادى خود خواستار کشف آنها است، ندارد.[19]

10. تفسیر خوشبینانه از مرگ

بسیاری از افراد از مرگ نگرانند. اضطراب آنان به دلیل این امور است: خود مردن، از دست دادن چیزهای خوب در زندگی، و اطمینان نداشتن به آنچه قرار است بعد از مرگ رخ دهد. در اینجاست که دین تفسیری خوش‌بینانه از مرگ به دست می دهد و آن‌را نه نابودی و از بین رفتن، که انتقال از یک نوع زندگی موقت به نوع دیگری از زندگی که همیشگی وابدی است، تلقی می‌کند.[20]

ماجرای درگذشت دخترِ آیت الله محمد یزدی

به تدریج که این دختر بزرگ شد، از خانه بیرون می‌آمد و مشکل دو چندان گشت. هر بار که کسی به او تنه می‌زد، در میان کوچه و خیابان می‌افتاد و غش می‌کرد. چند بار که این منظره پیش آمد، من خیلی منقلب شدم. چند بار او را برای معالجه به تهران بردم و تلاشم این بود که وظایف شرعی‌ام را در خصوص معالجه او به خوبی انجام دهم. در این مورد همسرم بسیار صبور و حلیم برخورد می‌کرد و هر بار که من تحملم را از دست می‌دادم، به من دلداری می‌داد که باید این وضع را تحمل کنیم و به نحوی تقسیم کار کنیم که به هیچ کدام فشار نیاید. به خاطر او و بیماری خاصش گهگاه در منزل اجاره‌ای و منازل این و آن که مدتی را در آنها گذراندیم، برخوردها و تنشهایی میان بچه‌هایم با صاحب خانه به وجود می‌آمد و موجب اوقات تلخی می‌شد. تا این که برای بنده مسافرت به خانه خدا به وجود آمد. وقتی به حج رفتم، در ذهنم بود که می‌گویند در اولین سفر زیارتی به بیت الله، سه حاجت از حوائجی که زائر از خدا بخواهد، قطعاً روا می‌شود. این مطلب را هم از زبان بزرگان و هم در کتاب شرایع در فصل مربوط به حج خوانده بودم. به هر حال وقتی به کنار دیوار خانه خدا رسیدم، در حجر اسماعیل، نخستین حاجتم را از خدا خواستم، عرض کردم: “خدایا! این دختری که به ما داده‌ای، از آنجا که بنده به لحاظ طلبگی تعلق به امام زمان (عج) دارم، این هم ناموس امام زمان محسوب می‌شود. لذا برای من ناگوار است که این دختر در کوچه زمین بخورد و بیهوش شود و رهگذران او را به این وضع ببینند. بنابراین اگر قابل شفا یافتن است، او را حفظ کن و گرنه، خیر”.

بعد از گفتن این جملات حوائج دیگرم را هم مطرح کردم. بعد از سفر حج نیز به عراق سفر کردم و پس از آن به ایران بازگشتم. وقتی به خانه آمدم، مشاهده کردم که بچه نیست. ابتدا خبر را به ما ندادند و شاید کمتر از 24 ساعت، ما را سرگردان کردند و بعد گفتند که از دنیا رفته است. نکته‌ای که حائز اهمیت بود، این است که لحظه‌ای که حال دختر به هم می‌خورد، دقیقاً مقارن با همان لحظه‌ای بوده که بنده حاجت اولم را در کنار حجر اسماعیل از خدا خواستم. با جناق ما که فرد پر تلاش و فعالی بود و او هم به تازگی فوت شد، علاقهٔ زیادی به بنده داشت و در خلال مدتی که من در سفر بودم، مراقب وضع دخترم بود و حتی می‌گفت: “وقتی به حال احتضار در آمد، من دعا کردم که خدایا اگر هم می‌خواهی این دختر را ببری، طوری شود که بعد از مراجعت پدرش از سفر، از دنیا برود”. دکتر معالجِ دختر که به طور مداوم بالای سرش بود، از مرگ ناگهانی او اظهار تعجب کرد و گفت: “با وجودی که مراقبتها شدیدتر بود و داروهایش را به موقع مصرف می‌کرد، نمی‌دانم چرا این اتفاق افتاد.”

بعد از فوت دختر و در واقع اتمام امتحان صبر و تحمل ما، زندگی بنده، رنگ دیگری پیدا کرد و به موفقیتهایی نائل شدم. گاهی اوقات به دوستان عرض می‌کردم و می‌کنم که بلاها و گرفتاریهایی که بعضاً در درون خانواده پیش می‌آید، نعمت الهی است و مقدمه پیروزی است. خداوند موسی (ع) را در بیابان گرفتار کرد و ناچار شد به کار چوپانی بپردازد. این در واقع مرحله پرورش روح این انسان بود و خداوند می‌خواست او را آماده کند و بیاموزد تا بتواند مسئولیتهای بزرگ را به عهده بگیرد. به نظر من، مصیبت آن دختر ناکام، یک امتحان الهی بود تا بنده و خانواده ظرفیت و حوصله و بردباریمان بیشتر شود. بعد از آن هم در مبارزات سیاسی فصل تازه‌ای از امتحان الهی را پشت سر گذاشتیم”. (خاطرات آیت الله محمد یزدی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چ اول، 1380، صص 63-65)
 

ماجرای درگذشت دخترِ آیت الله محمد یزدی

به تدریج که این دختر بزرگ شد، از خانه بیرون می‌آمد و مشکل دو چندان گشت. هر بار که کسی به او تنه می‌زد، در میان کوچه و خیابان می‌افتاد و غش می‌کرد. چند بار که این منظره پیش آمد، من خیلی منقلب شدم. چند بار او را برای معالجه به تهران بردم و تلاشم این بود که وظایف شرعی‌ام را در خصوص معالجه او به خوبی انجام دهم. در این مورد همسرم بسیار صبور و حلیم برخورد می‌کرد و هر بار که من تحملم را از دست می‌دادم، به من دلداری می‌داد که باید این وضع را تحمل کنیم و به نحوی تقسیم کار کنیم که به هیچ کدام فشار نیاید. به خاطر او و بیماری خاصش گهگاه در منزل اجاره‌ای و منازل این و آن که مدتی را در آنها گذراندیم، برخوردها و تنشهایی میان بچه‌هایم با صاحب خانه به وجود می‌آمد و موجب اوقات تلخی می‌شد. تا این که برای بنده مسافرت به خانه خدا به وجود آمد. وقتی به حج رفتم، در ذهنم بود که می‌گویند در اولین سفر زیارتی به بیت الله، سه حاجت از حوائجی که زائر از خدا بخواهد، قطعاً روا می‌شود. این مطلب را هم از زبان بزرگان و هم در کتاب شرایع در فصل مربوط به حج خوانده بودم. به هر حال وقتی به کنار دیوار خانه خدا رسیدم، در حجر اسماعیل، نخستین حاجتم را از خدا خواستم، عرض کردم: “خدایا! این دختری که به ما داده‌ای، از آنجا که بنده به لحاظ طلبگی تعلق به امام زمان (عج) دارم، این هم ناموس امام زمان محسوب می‌شود. لذا برای من ناگوار است که این دختر در کوچه زمین بخورد و بیهوش شود و رهگذران او را به این وضع ببینند. بنابراین اگر قابل شفا یافتن است، او را حفظ کن و گرنه، خیر”.

بعد از گفتن این جملات حوائج دیگرم را هم مطرح کردم. بعد از سفر حج نیز به عراق سفر کردم و پس از آن به ایران بازگشتم. وقتی به خانه آمدم، مشاهده کردم که بچه نیست. ابتدا خبر را به ما ندادند و شاید کمتر از 24 ساعت، ما را سرگردان کردند و بعد گفتند که از دنیا رفته است. نکته‌ای که حائز اهمیت بود، این است که لحظه‌ای که حال دختر به هم می‌خورد، دقیقاً مقارن با همان لحظه‌ای بوده که بنده حاجت اولم را در کنار حجر اسماعیل از خدا خواستم. با جناق ما که فرد پر تلاش و فعالی بود و او هم به تازگی فوت شد، علاقهٔ زیادی به بنده داشت و در خلال مدتی که من در سفر بودم، مراقب وضع دخترم بود و حتی می‌گفت: “وقتی به حال احتضار در آمد، من دعا کردم که خدایا اگر هم می‌خواهی این دختر را ببری، طوری شود که بعد از مراجعت پدرش از سفر، از دنیا برود”. دکتر معالجِ دختر که به طور مداوم بالای سرش بود، از مرگ ناگهانی او اظهار تعجب کرد و گفت: “با وجودی که مراقبتها شدیدتر بود و داروهایش را به موقع مصرف می‌کرد، نمی‌دانم چرا این اتفاق افتاد.”

بعد از فوت دختر و در واقع اتمام امتحان صبر و تحمل ما، زندگی بنده، رنگ دیگری پیدا کرد و به موفقیتهایی نائل شدم. گاهی اوقات به دوستان عرض می‌کردم و می‌کنم که بلاها و گرفتاریهایی که بعضاً در درون خانواده پیش می‌آید، نعمت الهی است و مقدمه پیروزی است. خداوند موسی (ع) را در بیابان گرفتار کرد و ناچار شد به کار چوپانی بپردازد. این در واقع مرحله پرورش روح این انسان بود و خداوند می‌خواست او را آماده کند و بیاموزد تا بتواند مسئولیتهای بزرگ را به عهده بگیرد. به نظر من، مصیبت آن دختر ناکام، یک امتحان الهی بود تا بنده و خانواده ظرفیت و حوصله و بردباریمان بیشتر شود. بعد از آن هم در مبارزات سیاسی فصل تازه‌ای از امتحان الهی را پشت سر گذاشتیم”. (خاطرات آیت الله محمد یزدی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چ اول، 1380، صص 63-65)
 

ماجرای درگذشت دخترِ آیت الله محمد یزدی

مواجهه حسن روحانی با آیت‌الله خویی

در جریان انقلاب و فعالیت‌های انقلابی روحانیون، برخی مواجهه‌های نامهربانانه با مراجع عظام تقلید صورت گرفت. دکتر حسن روحانی که از جمله فعالان انقلابی بود، در خاطرات خود این‌گونه آورده است که:
“غروب امروز (57/8/28) خبر بدی شنیدم که خدا کند دروغ باشد و آن اینکه “فرح” به نجف وارد شده و امروز برای دیدن آیت‌الله خویی به منزل ایشان رفته و آقای خویی هم یک انگشتر عقیق برای شاه فرستاده است. اگر خبر درست باشد، یک لکه سیاه در تاریخ مرجعیت خواهد بود. مشکل این است که برخی از این علما خیلی ساده هستند. بعد از انقلاب، آیت‌الله بروجردی به من می‌گفت که آیت‌الله خویی گفته بود که چه طوری آقای خمینی این همه سخنرانی می‌کند. چطور باید سخنرانی کرد؟! ایشان می‌گفتند: یک روز بنا شده بود آقای خویی چند جمله‌ای صحبت کنند و شاگردان را نصیحت کنند، فقط توانست سوره قل هو الله احد را بخواند و بعد نتوانست صحبتی کند و از منبر پایین آمد!

این گونه حوادث سه بُعد دارد: نقشه شیطانی قدرت‌ها و رژیم‌های فاسد (مثل ساواک) نقش آخوندهای درباری که متأسفانه همیشه از پشت خنجر زدند؛ و سادگی برخی از علما. گویی برخی از آقایان فقط فقه و اصول بلدند، نه تاریخ، نه سیاست، نه مردم‌شناسی و نه حتی تاریخ کشورهای منطقه و … . با هیچ موضوع دیگری آشنایی ندارند. شگفتا از امام خمینی و این همه هوش و فراست و سیاست، شهامت و شجاعت، قلم و بیان تأثیرگذار و سحرآمیز…. بعد از نماز مغرب و عشا که من عازم لندن بودم، دوستان تأیید کردند که موضوع سفر فرح به نجف و ملاقات با آیت‌الله خویی صحت دارد. در بازگشت، یکی دو نفر از دانشجویان انگلیس که همراه من بودند، خیلی غُر زدند که چرا این حادثه رخ داده؟ فکر می‌کردند آقای خویی فرد وابسته‌ای است! برای آنها توضیح دادم و آنها را قانع کردم که تصور آنها درست نیست. روز سه شنبه یکی از دوستان به من گفت که آیت‌الله صدوقی تلگرامی را به آیت‌الله خویی مخابره کرده که با این جمله آغاز می‌شود: “قد اذهبتم طیّباتکم، ما هکذا الظن بکم”.[1] اگر اینچنین باشد، جمله بسیار تندی است. گرچه چاره‌ای هم نیست. در میان آتش و خون و یک قیام تاریخی، این گونه سادگی‌ها و اشتباهات غیر قابل تحمل است”. (خاطرات دکتر حسن روحانی، ج اول، چ پنجم، انتشارات کمیل، صص 424-425)

حسن روحانی در جای دیگری از خاطرات خود نیز اینگونه عنوان کرده است که: “آیت‌الله خویی ظاهراً دسته گل دیگری به آب داده و به آقای شریعتمداری تلگرام زده که باید جلوی این خون‌ریزی‌ها گرفته شود و باید مردم را ارشاد کرد. گویی مردم مقصرند و نه رژیم سفاک! ساده‌دلی علما گاهی چقدر خسارت‌بار است. آن همه علم و دانش و سابقه حوزوی، تربیت هزاران شاگرد، تألیف آن همه کتاب ارزشمند، ولی در عین حال نسبت به مسائل سیاسی کم‌اطلاع. گویی هر کسی را برای کاری ساخته‌اند!”(همان، ص 435)

ارجاعات:

[1] “خوبی‌هایتان را از بین بردید. نسبت به شما چنین تصوری نمی‌شد”. اقتباس از آیه بیست سوره احقاف

مواجهه حسن روحانی با آیت‌الله خویی

در جریان انقلاب و فعالیت‌های انقلابی روحانیون، برخی مواجهه‌های نامهربانانه با مراجع عظام تقلید صورت گرفت. دکتر حسن روحانی که از جمله فعالان انقلابی بود، در خاطرات خود این‌گونه آورده است که:
“غروب امروز (57/8/28) خبر بدی شنیدم که خدا کند دروغ باشد و آن اینکه “فرح” به نجف وارد شده و امروز برای دیدن آیت‌الله خویی به منزل ایشان رفته و آقای خویی هم یک انگشتر عقیق برای شاه فرستاده است. اگر خبر درست باشد، یک لکه سیاه در تاریخ مرجعیت خواهد بود. مشکل این است که برخی از این علما خیلی ساده هستند. بعد از انقلاب، آیت‌الله بروجردی به من می‌گفت که آیت‌الله خویی گفته بود که چه طوری آقای خمینی این همه سخنرانی می‌کند. چطور باید سخنرانی کرد؟! ایشان می‌گفتند: یک روز بنا شده بود آقای خویی چند جمله‌ای صحبت کنند و شاگردان را نصیحت کنند، فقط توانست سوره قل هو الله احد را بخواند و بعد نتوانست صحبتی کند و از منبر پایین آمد!

این گونه حوادث سه بُعد دارد: نقشه شیطانی قدرت‌ها و رژیم‌های فاسد (مثل ساواک) نقش آخوندهای درباری که متأسفانه همیشه از پشت خنجر زدند؛ و سادگی برخی از علما. گویی برخی از آقایان فقط فقه و اصول بلدند، نه تاریخ، نه سیاست، نه مردم‌شناسی و نه حتی تاریخ کشورهای منطقه و … . با هیچ موضوع دیگری آشنایی ندارند. شگفتا از امام خمینی و این همه هوش و فراست و سیاست، شهامت و شجاعت، قلم و بیان تأثیرگذار و سحرآمیز…. بعد از نماز مغرب و عشا که من عازم لندن بودم، دوستان تأیید کردند که موضوع سفر فرح به نجف و ملاقات با آیت‌الله خویی صحت دارد. در بازگشت، یکی دو نفر از دانشجویان انگلیس که همراه من بودند، خیلی غُر زدند که چرا این حادثه رخ داده؟ فکر می‌کردند آقای خویی فرد وابسته‌ای است! برای آنها توضیح دادم و آنها را قانع کردم که تصور آنها درست نیست. روز سه شنبه یکی از دوستان به من گفت که آیت‌الله صدوقی تلگرامی را به آیت‌الله خویی مخابره کرده که با این جمله آغاز می‌شود: “قد اذهبتم طیّباتکم، ما هکذا الظن بکم”.[1] اگر اینچنین باشد، جمله بسیار تندی است. گرچه چاره‌ای هم نیست. در میان آتش و خون و یک قیام تاریخی، این گونه سادگی‌ها و اشتباهات غیر قابل تحمل است”. (خاطرات دکتر حسن روحانی، ج اول، چ پنجم، انتشارات کمیل، صص 424-425)

حسن روحانی در جای دیگری از خاطرات خود نیز اینگونه عنوان کرده است که: “آیت‌الله خویی ظاهراً دسته گل دیگری به آب داده و به آقای شریعتمداری تلگرام زده که باید جلوی این خون‌ریزی‌ها گرفته شود و باید مردم را ارشاد کرد. گویی مردم مقصرند و نه رژیم سفاک! ساده‌دلی علما گاهی چقدر خسارت‌بار است. آن همه علم و دانش و سابقه حوزوی، تربیت هزاران شاگرد، تألیف آن همه کتاب ارزشمند، ولی در عین حال نسبت به مسائل سیاسی کم‌اطلاع. گویی هر کسی را برای کاری ساخته‌اند!”(همان، ص 435)

ارجاعات:

[1] “خوبی‌هایتان را از بین بردید. نسبت به شما چنین تصوری نمی‌شد”. اقتباس از آیه بیست سوره احقاف

مواجهه حسن روحانی با آیت‌الله خویی

دلایل اسلام‌هراسی معاصر؛ جهل مرکب غرب نسبت به اسلام و مسلمانان

اسلام‌هراسی طبق تعریف رایج عبارت است از: «ترس یا تنفر از اسلام و درنتیجه، ترس و تنفر از همه مسلمانان» که ازجمله عواقب آن در چند دهه اخیر، اعمال تبعیض ظالمانه علیه مسلمانان (به‌ویژه آنان که در غرب ساکن هستند) از طریق ایجاد محرومیت در زندگی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بوده است. برای نیل به فهمی عمیق‌تر از اسلام‌هراسی معاصر، در گام نخست تبیین و تشریح دلایل و زمینه‌های بروز این معضل اجتناب‌ناپذیر می‌نماید. در همین راستا، نوشتار حاضر در پی پاسخگویی به چرایی بروز چنین پدیده‌ای آن هم در مغرب‌زمین است؛ جایی‌که عامه مردم و نخبگان آن با افتخار، موطن خویش را پرچمدار و مهد ارزش‌هایی چون آزادی بیان و حق انتخاب عقیده، دین، مذهب و… می‌دانند.‌ به بیان دیگر، آنچه بیش از همه در ارتباط با پدیده اسلام‌هراسی سزاوار تأمل است این است که دلایل و زمینه‌های اصلی شکل‌گیری آن چیست و چرا در عصر حاضر، گستره این هراس بی‌اساس و غیرمنطقی حتی به مردم عادی و توده‌های غیرمسلمان ساکن در غرب رسیده است؟
 
علل و عوامل بسیاری در شکل‌گیری و استمرار اسلام‌هراسی نقش داشته‌اند؛ جهل و ناآگاهی از اسلام و عدم‌شناخت دقیق آن در طول تاریخ یکی از مهم‌ترین آنهاست. این درحالی است که غرب به‌دلیل وجود پشتوانه و سنت علمی نسبتاً غنی شرق‌شناسی، ادعا می‌کند به شناخت عمیقی از شرق و به‌ویژه اسلام دست یافته است و این مسئله ناآگاهی غربی‌ها را به صورت جهل مرکب درآورده و بر پیچیدگی و اثرگذاری منفی آن افزوده است. چنان‌که متفکر نامدار فلسطینی، ادوارد سعید، در این زمینه در کتاب «شرق‌شناسی» می‌نویسد: «آنچه سرانجام پیچیدگی بیشتری می‌یابد، جهل و عدم‌اطلاع مغرب‌زمین در قبال اسلام است و نه مجموعه‌ای از معرفت مثبت غربی که بر حجم و دقت آن افزوده می‌شود.»

در سده‌های اولیه ظهور و گسترش اسلام، کم‌اطلاعی و جهل غربیان و مسیحیان نسبت به دین اسلام و پیروان آن چنان بود که به تعبیر برنارد لوئیس، شرق‌شناس و اسلام‌پژوه مطرح بریتانیایی، در غرب مرسوم بود که به مسلمانان «محمدیون» می‌گفتند، واژه‌ای که هیچ مسلمانی به هم‌کیشان خود اطلاق نمی‌کرد و فقط به این دلیل به‌کار می‌رفت که مسیحیان به اشتباه فرض می‌کردند مسلمانان نیز مانند آنها که «مسیح» را پرستش می‌کنند، محمد (ص) را می‌پرستند.
 
البته میزان شناخت از اسلام در زمان معاصر نیز ابداً مطلوب نیست و تفاوت چندانی با قرون وسطی ندارد. برای مثال، علی‌رغم وامداری گسترده غرب به تمدن اسلامی در سده‌های میانه و بهره‌جویی از پیشرفت‌های مسلمانان در نجوم، فلسفه، ریاضیات، پزشکی، علوم و بسیاری عرصه‌های دیگر، امروزه کم هستند افرادی که از نقش تمدن اسلام و سهم مسلمانان در توسعه تمدن غرب آگاهی داشته باشند. در حقیقت، غرب بزرگ‌ترین نهضت علمی، فرهنگی و سیاسی تاریخش، یعنی رنسانس را مدیون اسلام است، اما در کمال تعجب، عموم مردم و حتی بعضی متفکران غربی از این مسئله و به عبارتی، از تاریخ و ریشه‌های تمدنی خویش مطلع نیستند.
 
از آن عجیب‌تر، جهل و ناآگاهی غربی‌ها درمورد برخی مسائل ابتدایی مرتبط با اسلام است. ازجمله اینکه، بسیاری از آنان گمان می‌کنند که «همه مسلمانان عرب هستند»، درحالی که بخش اعظم جمعیت بیش از یک‌ونیم میلیاردی مسلمانان در جنوب‌شرقی آسیا و در کشورهایی همچون اندونزی و هند سکونت دارند و حتماً بسیاری از مردم مغرب‌زمین حیرت خواهند کرد اگر به آنها گفته شود که فقط ۱۲ درصد از جمعیت جهان اسلام، عرب هستند. از سوی دیگر، حتی این تصور رایج که «همه عرب‌ها مسلمان هستند» نیز نادرست است؛ زیرا هرچند اکثریت آنان مسلمانند، ۱۵ میلیون عرب مسیحی از فرق گوناگون ارتدوکس شرقی، کاتولیک رومی و پروتستان در کشورهای عربی زندگی می‌کنند.
 
با وجود این جهل گسترده نسبت به موضوعات ساده و پیش‌پاافتاده، درمورد درک مسائل پیچیده‌تر مرتبط با اسلام چه انتظاری می‌توان داشت؟ برای نمونه، جان اسپوزیتو، استاد برجسته امور بین‌الملل در دانشگاه جرج‌تاون واشینگتن و مؤلف آثاری شاخص در زمینه مطالعات اسلامی، معتقد است که هیچ واژه‌ای بیش از «جهاد»، به‌عنوان نماد خشونت و ترور به‌نام اسلام موردسوءاستفاده سلطه‌گران قرار نگرفته است و این مسئله قاعدتاً از کج‌فهمی و ناآگاهی نسبت به معنای حقیقی جهاد نشات می‌گیرد؛ بسیاری از غیرمسلمانان و حتی افراط‌گرایان مسلمان، جهاد را با «جنگ مقدس» مسلمانان علیه کفار یکی می‌دانند، حال آنکه جنگ مقدس اساساً عبارتی اسلامی نیست بلکه اصطلاحی مسیحی است که ریشه در جنگ‌های طولانی صلیبی (۱۲۹۱–۱۰۹۵) دارد.
 
آنه‌ماری شیمل، استاد دانشگاه هاروارد و اسلام‌شناس شهیر آلمانی با تأیید این نکته، در کتاب ارزنده «درآمدی بر اسلام» می‌نویسد: «در اسلام جهاد معادل سعی و کوشش در راه خداست. اصطلاح جنگ مقدس (holy war) [که آن را معادل جهاد به‌کار می‌برند] نیز به زمان صلیبیون برمی‌گردد که آن را برای مقاصد خاص خویش به‌کار می‌بردند. این عبارت ابداً در اسلام کلاسیک شناخته‌شده نیست و برخلاف تصور برخی، هرگز جزء اصول اسلامی نبوده است.»
 
درمجموع، «جهاد» به معنای «مبارزه‌ای همه‌جانبه برای غلبه بر نیروهای شیطانی» است که تصادفاً از حیث مفهومی بسیار نزدیک است با همان چیزی که جرج بوش پس از حوادث ۱۱ سپتامبر، از استعمال عبارت «جنگ علیه ترور» اراده می‌کرد؛ بنابراین آنچه در مواجهه با واژگانی مانند «جهاد»، «جنگ مقدس» و «جنگ علیه ترور» حائز اهمیت بیشتری است، توجه به نحوه کاربرد آنها در عمل، انگیزه و نیت عامل و همچنین نتایج و خروجی‌هاست؛ همان‌گونه‌که بوش به بهانه جنگ مقدس ادعایی خویش علیه ترور، بر سر مردم بی‌گناه افغانستان و عراق بمب می‌ریزد، ممکن است فهم عده‌ای مسلمان افراطی، از آموزه عمیق «جهاد»، ترور، تخریب، کشتار و خونریزی باشد. اما آیا خشونت‌های روی‌داده به دست این کج‌اندیشان را می‌توان به اصل «جهاد» و نیز دین اسلام منتسب کرد؟
 
مسئله بسیار مهم دیگر، نقش پررنگ وسایل ارتباط جمعی در ایجاد و استمرار جهل و ناآگاهی مورد بحث است؛ براساس پژوهش‌ها، عمده افرادی که شناختی از دین اسلام ندارند، به رسانه‌ها به‌عنوان تنها منبع اطلاعاتی‌شان در این رابطه متکی‌اند که طبعاً منجر به فهم سطحی‌تر از اسلام می‌شود. مثلاً در یک نظرسنجی عمومی، ۷۴ درصد مردم بریتانیا اعلام کرده‌اند که اطلاعاتشان در مورد اسلام بسیار پایین یا در حد صفر است. در عین حال، ۶۴ درصد گفته‌اند همان چیزهایی که می‌دانند را هم از طریق انواع گوناگون رسانه‌های جمعی اعم از شبکه‌های تلویزیونی، فیلم‌های سینمایی، مقالات روزنامه‌ها و… کسب کرده‌اند.
 
در ایالات متحده نیز پژوهش‌های مشابهی صورت گرفته است؛ مانند نظرسنجی موسسه پیو در سال ۲۰۰۷ که طی آن، ارتباط بین «میزان شناخت اسلام و روش‌های مختلف اثرگذاری بر دیدگاه مردم آمریکا درمورد اسلام» بررسی شده است. در این تحقیق پیمایشی، نتایج جالب‌توجه زیر به‌دست آمده است:
 
نفوذ عمیق «رسانه‌ها» در افرادی که شناختی از اسلام ندارند: ۵۳ درصد این گروه اعلام کردند، شدیداً تحت‌تاثیر آنچه در رسانه‌ها راجع به اسلام می‌خوانند یا می‌بینند، هستند.
 
نفوذ محدود رسانه‌ها و نفوذ بالای «تجربه و ارتباط شخصی» و همچنین «تحصیلات» در افرادی که اسلام را می‌شناسند: فقط هفت درصد این گروه تحت‌تاثیر رسانه‌ها قرار گرفته‌اند، حال آنکه تحصیلات (۳۰ درصد) و ارتباط شخصی (۳۲ درصد) دو راه عمده تأثیرپذیری این افراد در رابطه با اسلام بوده است.
 
چنانکه در سطور فوق اشاره کردیم، اکثر افراد به‌دلیل جهل نسبت به اسلام، جهت کسب اطلاع به رسانه‌های جمعی روی می‌آورند، غافل از اینکه در اغلب موارد کارگزاران، متخصصان و کارشناسان رسانه‌ای آگاهی چندان بیشتری از مردم عادی در رابطه با اسلام و مباحث پیرامونی آن ندارند. بنابراین، هر روز به دامنه این جهل مرکب و بالطبع عواقب ناخوشایند آن افزوده می‌شود. نمونه‌هایی از جهل رسانه‌ای مذکور در ادامه بیان می‌شود:
 
ادوارد سعید در مورد نحوه پوشش رسانه‌ای وقایع انقلاب اسلامی ایران در رسانه‌های آمریکا می‌نویسد: آنچه در این بین تا حدودی جنبه نمادین داشت، ناتوانی والتر کرانکیت در تلفظ صحیح اسامی بود. ازجمله اینکه وی نام قطب‌زاده را هر بار به گونه‌ای جدید تلفظ می‌کرد، مانند گابوزاده و از قبیل آن. در ۲۸ نوامبر، مجری (CBS) نام بهشتی را بَشاتی تلفظ کرد و شبکه (ABC) هم برای اینکه از قافله عقب نماند، در دسامبر، نام منتظری را به مونتصوری تغییر داد. همچنین هر مطلب موجزی که از تاریخ اسلام عرضه می‌شد، چنان گیج‌کننده و به اندازه‌ای نادرست و بی‌ربط بود که اصلاً معنایش را از دست می‌داد. برای نمونه، راندی دانیلز، گزارشگر (CBS)، محرم را دوره‌ای توصیف می‌کرد که مسلمانان شیعی معارضه حضرت محمد ‌(ص) را با رهبران جهان جشن می‌گرفتند!
 
در فیلم تلویزیونی شناخته‌شده «در محاصره» جهل و نادانی به اوج خود می‌رسد؛ در این فیلم، ایرانی‌ها قومی عرب معرفی می‌شوند. سازندگان اثر حتی این نکته ساده را نمی‌دانند که ایرانی‌ها [غالباً] فارس هستند، مردمی که فارسی صحبت می‌کنند و نه عرب‌هایی که عربی سخن می‌گویند. عمق فاجعه زمانی مشخص‌تر می‌شود که بدانیم باب وودوارد، یکی از دو نویسنده سناریو [یِ این شاهکار هنری!]، برنده جایزه پولیتزر، یکی از معتبرترین جوایز ادبی غرب شده است.
 
همچنین رابرت اسپنسر، از سردمداران مخالفت با اسلام و شخصی که دائماً در رسانه‌های غربی به‌عنوان کارشناس اسلامی ظاهر می‌شود و بینندگان خود را مستفیض می‌گرداند، چکیده دیدگاه نادرست و انحرافی خود در مورد اسلام را این‌گونه توضیح می‌دهد: «اسلام تنها دینی است در جهان، با الهیات و سیستم حقوقی و آموزه‌های پیشرفته که فرمان «اعمال خشونت علیه کسانی که معتقد به این آیین نیستند» را صادر می‌کند و به مسلمانان دستور می‌دهد نبردی گسترده را جهت برقراری هژمونی و نظم اجتماعی اسلامی در سرتاسر جهان آغاز کنند.»
 
درنهایت باید به این مسئله اشاره کنیم که جهل نسبت به اسلام در آمریکا در قیاس با اروپا، به‌ویژه بریتانیا و فرانسه به مراتب پررنگ‌تر و عمیق‌تر است. ادوارد سعید در کتاب مهم خود، «پوشش خبری اسلام» به خوبی این نکته را روشن می‌سازد:
 
فقدان یک گذشته استعماری یا توجه فرهنگی طولانی‌مدت به اسلام در آمریکا، اشتغال ذهنی جاری آمریکاییان را بیش از پیش انتزاعی و دست‌دوم (ثانوی) ساخته است. آن‌ها با مسلمانان واقعی چندان سر و کار ندارند؛ حال آنکه، در مقام مقایسه، در فرانسه دین دوم کشور از لحاظ تعداد پیروان، اسلام است که درنتیجه این امر، قطعاً شناخت و آشنایی بیشتری با این دین در آنجا وجود دارد. علاوه‌بر این، در سرتاسر فرهنگ اروپایی، با عرضه و نمایش اسلام – به صورت تحقیقات علمی، هنری، ادبی و گفتمان همگانی- از پایان قرن هجدهم تا به امروز مواجه هستیم، درحالی که، بخش کمی از این استحکام را در تجربه آمریکا از اسلام مشاهده می‌کنیم. در قرن نوزدهم، تماس‌های آمریکا با اسلام محدود بوده‌اند به سفرهای گاه و بی‌گاه افرادی چون مارک تواین و هرمان ملویل* یا میسیونرهای مذهبی در اقصی‌نقاط سرزمین‌های اسلامی یا لشکرکشی‌های کوتاه‌مدت به آفریقای شمالی. به‌طورکلی، از نظر فرهنگی در سال‌های پیش از جنگ جهانی دوم، در ایالات متحده، جای مشخص و متمایزی برای اسلام وجود نداشت.
 
دقیقاً به همین علت است که تمامی چهره‌های آکادمیک مهم و مشهوری که در آمریکا به‌عنوان کارشناسان مسائل اسلامی مشغول به فعالیت هستند، در خارج از این کشور متولد شده‌اند؛ افرادی چون فیلیپ هیتی در پرینستون که لبنانی‌الاصل است، گوستاو فون گرونبام اتریشی در دانشگاه شیکاگو، ه. ا. ر. گیب بریتانیایی در هاروارد و سرانجام ژوزف شاخت آلمانی در دانشگاه کلمبیا. **
 
ارجاعات:
* دو رمان‌نویس سده نوزدهمی اهل ایالات متحده و نویسنده برخی از برترین شاهکارهای ادبی جهان، از قبیل: «ماجراهای هاکلبری فین» و «موبی‌دیک».

 ** فیلیپ خوری هیتی (Philip Khuri Hitti) پژوهشگر مطالعات اسلامی، خاورمیانه و زبان‌های سامی در دانشگاه‌های پرینستون و هاروارد و همچنین نویسنده کتاب معروف «تاریخ اعراب».
گوستاو فون گرونباوم (Gustave von Grunebaum) اسلام‌پژوه و عرب‌شناس اتریشی.
همیلتون الکساندر روسکین گیب (H. A. R. Gibb) مورخ و شرق‌شناس نامدار اسکاتلندی و نگارنده آثار متعدد در رابطه با اسلام و زبان عربی.
ژوزف فرانتس شاخت (Joseph Franz Schacht) استاد مطرح آلمانی-بریتانیایی مطالعات اسلامی و نویسنده کتب ماندگار «فقه اسلامی» و «میراث اسلامی».
 

دلایل اسلام‌هراسی معاصر؛ جهل مرکب غرب نسبت به اسلام و مسلمانان

اسلام‌هراسی طبق تعریف رایج عبارت است از: «ترس یا تنفر از اسلام و درنتیجه، ترس و تنفر از همه مسلمانان» که ازجمله عواقب آن در چند دهه اخیر، اعمال تبعیض ظالمانه علیه مسلمانان (به‌ویژه آنان که در غرب ساکن هستند) از طریق ایجاد محرومیت در زندگی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بوده است. برای نیل به فهمی عمیق‌تر از اسلام‌هراسی معاصر، در گام نخست تبیین و تشریح دلایل و زمینه‌های بروز این معضل اجتناب‌ناپذیر می‌نماید. در همین راستا، نوشتار حاضر در پی پاسخگویی به چرایی بروز چنین پدیده‌ای آن هم در مغرب‌زمین است؛ جایی‌که عامه مردم و نخبگان آن با افتخار، موطن خویش را پرچمدار و مهد ارزش‌هایی چون آزادی بیان و حق انتخاب عقیده، دین، مذهب و… می‌دانند.‌ به بیان دیگر، آنچه بیش از همه در ارتباط با پدیده اسلام‌هراسی سزاوار تأمل است این است که دلایل و زمینه‌های اصلی شکل‌گیری آن چیست و چرا در عصر حاضر، گستره این هراس بی‌اساس و غیرمنطقی حتی به مردم عادی و توده‌های غیرمسلمان ساکن در غرب رسیده است؟
 
علل و عوامل بسیاری در شکل‌گیری و استمرار اسلام‌هراسی نقش داشته‌اند؛ جهل و ناآگاهی از اسلام و عدم‌شناخت دقیق آن در طول تاریخ یکی از مهم‌ترین آنهاست. این درحالی است که غرب به‌دلیل وجود پشتوانه و سنت علمی نسبتاً غنی شرق‌شناسی، ادعا می‌کند به شناخت عمیقی از شرق و به‌ویژه اسلام دست یافته است و این مسئله ناآگاهی غربی‌ها را به صورت جهل مرکب درآورده و بر پیچیدگی و اثرگذاری منفی آن افزوده است. چنان‌که متفکر نامدار فلسطینی، ادوارد سعید، در این زمینه در کتاب «شرق‌شناسی» می‌نویسد: «آنچه سرانجام پیچیدگی بیشتری می‌یابد، جهل و عدم‌اطلاع مغرب‌زمین در قبال اسلام است و نه مجموعه‌ای از معرفت مثبت غربی که بر حجم و دقت آن افزوده می‌شود.»

در سده‌های اولیه ظهور و گسترش اسلام، کم‌اطلاعی و جهل غربیان و مسیحیان نسبت به دین اسلام و پیروان آن چنان بود که به تعبیر برنارد لوئیس، شرق‌شناس و اسلام‌پژوه مطرح بریتانیایی، در غرب مرسوم بود که به مسلمانان «محمدیون» می‌گفتند، واژه‌ای که هیچ مسلمانی به هم‌کیشان خود اطلاق نمی‌کرد و فقط به این دلیل به‌کار می‌رفت که مسیحیان به اشتباه فرض می‌کردند مسلمانان نیز مانند آنها که «مسیح» را پرستش می‌کنند، محمد (ص) را می‌پرستند.
 
البته میزان شناخت از اسلام در زمان معاصر نیز ابداً مطلوب نیست و تفاوت چندانی با قرون وسطی ندارد. برای مثال، علی‌رغم وامداری گسترده غرب به تمدن اسلامی در سده‌های میانه و بهره‌جویی از پیشرفت‌های مسلمانان در نجوم، فلسفه، ریاضیات، پزشکی، علوم و بسیاری عرصه‌های دیگر، امروزه کم هستند افرادی که از نقش تمدن اسلام و سهم مسلمانان در توسعه تمدن غرب آگاهی داشته باشند. در حقیقت، غرب بزرگ‌ترین نهضت علمی، فرهنگی و سیاسی تاریخش، یعنی رنسانس را مدیون اسلام است، اما در کمال تعجب، عموم مردم و حتی بعضی متفکران غربی از این مسئله و به عبارتی، از تاریخ و ریشه‌های تمدنی خویش مطلع نیستند.
 
از آن عجیب‌تر، جهل و ناآگاهی غربی‌ها درمورد برخی مسائل ابتدایی مرتبط با اسلام است. ازجمله اینکه، بسیاری از آنان گمان می‌کنند که «همه مسلمانان عرب هستند»، درحالی که بخش اعظم جمعیت بیش از یک‌ونیم میلیاردی مسلمانان در جنوب‌شرقی آسیا و در کشورهایی همچون اندونزی و هند سکونت دارند و حتماً بسیاری از مردم مغرب‌زمین حیرت خواهند کرد اگر به آنها گفته شود که فقط ۱۲ درصد از جمعیت جهان اسلام، عرب هستند. از سوی دیگر، حتی این تصور رایج که «همه عرب‌ها مسلمان هستند» نیز نادرست است؛ زیرا هرچند اکثریت آنان مسلمانند، ۱۵ میلیون عرب مسیحی از فرق گوناگون ارتدوکس شرقی، کاتولیک رومی و پروتستان در کشورهای عربی زندگی می‌کنند.
 
با وجود این جهل گسترده نسبت به موضوعات ساده و پیش‌پاافتاده، درمورد درک مسائل پیچیده‌تر مرتبط با اسلام چه انتظاری می‌توان داشت؟ برای نمونه، جان اسپوزیتو، استاد برجسته امور بین‌الملل در دانشگاه جرج‌تاون واشینگتن و مؤلف آثاری شاخص در زمینه مطالعات اسلامی، معتقد است که هیچ واژه‌ای بیش از «جهاد»، به‌عنوان نماد خشونت و ترور به‌نام اسلام موردسوءاستفاده سلطه‌گران قرار نگرفته است و این مسئله قاعدتاً از کج‌فهمی و ناآگاهی نسبت به معنای حقیقی جهاد نشات می‌گیرد؛ بسیاری از غیرمسلمانان و حتی افراط‌گرایان مسلمان، جهاد را با «جنگ مقدس» مسلمانان علیه کفار یکی می‌دانند، حال آنکه جنگ مقدس اساساً عبارتی اسلامی نیست بلکه اصطلاحی مسیحی است که ریشه در جنگ‌های طولانی صلیبی (۱۲۹۱–۱۰۹۵) دارد.
 
آنه‌ماری شیمل، استاد دانشگاه هاروارد و اسلام‌شناس شهیر آلمانی با تأیید این نکته، در کتاب ارزنده «درآمدی بر اسلام» می‌نویسد: «در اسلام جهاد معادل سعی و کوشش در راه خداست. اصطلاح جنگ مقدس (holy war) [که آن را معادل جهاد به‌کار می‌برند] نیز به زمان صلیبیون برمی‌گردد که آن را برای مقاصد خاص خویش به‌کار می‌بردند. این عبارت ابداً در اسلام کلاسیک شناخته‌شده نیست و برخلاف تصور برخی، هرگز جزء اصول اسلامی نبوده است.»
 
درمجموع، «جهاد» به معنای «مبارزه‌ای همه‌جانبه برای غلبه بر نیروهای شیطانی» است که تصادفاً از حیث مفهومی بسیار نزدیک است با همان چیزی که جرج بوش پس از حوادث ۱۱ سپتامبر، از استعمال عبارت «جنگ علیه ترور» اراده می‌کرد؛ بنابراین آنچه در مواجهه با واژگانی مانند «جهاد»، «جنگ مقدس» و «جنگ علیه ترور» حائز اهمیت بیشتری است، توجه به نحوه کاربرد آنها در عمل، انگیزه و نیت عامل و همچنین نتایج و خروجی‌هاست؛ همان‌گونه‌که بوش به بهانه جنگ مقدس ادعایی خویش علیه ترور، بر سر مردم بی‌گناه افغانستان و عراق بمب می‌ریزد، ممکن است فهم عده‌ای مسلمان افراطی، از آموزه عمیق «جهاد»، ترور، تخریب، کشتار و خونریزی باشد. اما آیا خشونت‌های روی‌داده به دست این کج‌اندیشان را می‌توان به اصل «جهاد» و نیز دین اسلام منتسب کرد؟
 
مسئله بسیار مهم دیگر، نقش پررنگ وسایل ارتباط جمعی در ایجاد و استمرار جهل و ناآگاهی مورد بحث است؛ براساس پژوهش‌ها، عمده افرادی که شناختی از دین اسلام ندارند، به رسانه‌ها به‌عنوان تنها منبع اطلاعاتی‌شان در این رابطه متکی‌اند که طبعاً منجر به فهم سطحی‌تر از اسلام می‌شود. مثلاً در یک نظرسنجی عمومی، ۷۴ درصد مردم بریتانیا اعلام کرده‌اند که اطلاعاتشان در مورد اسلام بسیار پایین یا در حد صفر است. در عین حال، ۶۴ درصد گفته‌اند همان چیزهایی که می‌دانند را هم از طریق انواع گوناگون رسانه‌های جمعی اعم از شبکه‌های تلویزیونی، فیلم‌های سینمایی، مقالات روزنامه‌ها و… کسب کرده‌اند.
 
در ایالات متحده نیز پژوهش‌های مشابهی صورت گرفته است؛ مانند نظرسنجی موسسه پیو در سال ۲۰۰۷ که طی آن، ارتباط بین «میزان شناخت اسلام و روش‌های مختلف اثرگذاری بر دیدگاه مردم آمریکا درمورد اسلام» بررسی شده است. در این تحقیق پیمایشی، نتایج جالب‌توجه زیر به‌دست آمده است:
 
نفوذ عمیق «رسانه‌ها» در افرادی که شناختی از اسلام ندارند: ۵۳ درصد این گروه اعلام کردند، شدیداً تحت‌تاثیر آنچه در رسانه‌ها راجع به اسلام می‌خوانند یا می‌بینند، هستند.
 
نفوذ محدود رسانه‌ها و نفوذ بالای «تجربه و ارتباط شخصی» و همچنین «تحصیلات» در افرادی که اسلام را می‌شناسند: فقط هفت درصد این گروه تحت‌تاثیر رسانه‌ها قرار گرفته‌اند، حال آنکه تحصیلات (۳۰ درصد) و ارتباط شخصی (۳۲ درصد) دو راه عمده تأثیرپذیری این افراد در رابطه با اسلام بوده است.
 
چنانکه در سطور فوق اشاره کردیم، اکثر افراد به‌دلیل جهل نسبت به اسلام، جهت کسب اطلاع به رسانه‌های جمعی روی می‌آورند، غافل از اینکه در اغلب موارد کارگزاران، متخصصان و کارشناسان رسانه‌ای آگاهی چندان بیشتری از مردم عادی در رابطه با اسلام و مباحث پیرامونی آن ندارند. بنابراین، هر روز به دامنه این جهل مرکب و بالطبع عواقب ناخوشایند آن افزوده می‌شود. نمونه‌هایی از جهل رسانه‌ای مذکور در ادامه بیان می‌شود:
 
ادوارد سعید در مورد نحوه پوشش رسانه‌ای وقایع انقلاب اسلامی ایران در رسانه‌های آمریکا می‌نویسد: آنچه در این بین تا حدودی جنبه نمادین داشت، ناتوانی والتر کرانکیت در تلفظ صحیح اسامی بود. ازجمله اینکه وی نام قطب‌زاده را هر بار به گونه‌ای جدید تلفظ می‌کرد، مانند گابوزاده و از قبیل آن. در ۲۸ نوامبر، مجری (CBS) نام بهشتی را بَشاتی تلفظ کرد و شبکه (ABC) هم برای اینکه از قافله عقب نماند، در دسامبر، نام منتظری را به مونتصوری تغییر داد. همچنین هر مطلب موجزی که از تاریخ اسلام عرضه می‌شد، چنان گیج‌کننده و به اندازه‌ای نادرست و بی‌ربط بود که اصلاً معنایش را از دست می‌داد. برای نمونه، راندی دانیلز، گزارشگر (CBS)، محرم را دوره‌ای توصیف می‌کرد که مسلمانان شیعی معارضه حضرت محمد ‌(ص) را با رهبران جهان جشن می‌گرفتند!
 
در فیلم تلویزیونی شناخته‌شده «در محاصره» جهل و نادانی به اوج خود می‌رسد؛ در این فیلم، ایرانی‌ها قومی عرب معرفی می‌شوند. سازندگان اثر حتی این نکته ساده را نمی‌دانند که ایرانی‌ها [غالباً] فارس هستند، مردمی که فارسی صحبت می‌کنند و نه عرب‌هایی که عربی سخن می‌گویند. عمق فاجعه زمانی مشخص‌تر می‌شود که بدانیم باب وودوارد، یکی از دو نویسنده سناریو [یِ این شاهکار هنری!]، برنده جایزه پولیتزر، یکی از معتبرترین جوایز ادبی غرب شده است.
 
همچنین رابرت اسپنسر، از سردمداران مخالفت با اسلام و شخصی که دائماً در رسانه‌های غربی به‌عنوان کارشناس اسلامی ظاهر می‌شود و بینندگان خود را مستفیض می‌گرداند، چکیده دیدگاه نادرست و انحرافی خود در مورد اسلام را این‌گونه توضیح می‌دهد: «اسلام تنها دینی است در جهان، با الهیات و سیستم حقوقی و آموزه‌های پیشرفته که فرمان «اعمال خشونت علیه کسانی که معتقد به این آیین نیستند» را صادر می‌کند و به مسلمانان دستور می‌دهد نبردی گسترده را جهت برقراری هژمونی و نظم اجتماعی اسلامی در سرتاسر جهان آغاز کنند.»
 
درنهایت باید به این مسئله اشاره کنیم که جهل نسبت به اسلام در آمریکا در قیاس با اروپا، به‌ویژه بریتانیا و فرانسه به مراتب پررنگ‌تر و عمیق‌تر است. ادوارد سعید در کتاب مهم خود، «پوشش خبری اسلام» به خوبی این نکته را روشن می‌سازد:
 
فقدان یک گذشته استعماری یا توجه فرهنگی طولانی‌مدت به اسلام در آمریکا، اشتغال ذهنی جاری آمریکاییان را بیش از پیش انتزاعی و دست‌دوم (ثانوی) ساخته است. آن‌ها با مسلمانان واقعی چندان سر و کار ندارند؛ حال آنکه، در مقام مقایسه، در فرانسه دین دوم کشور از لحاظ تعداد پیروان، اسلام است که درنتیجه این امر، قطعاً شناخت و آشنایی بیشتری با این دین در آنجا وجود دارد. علاوه‌بر این، در سرتاسر فرهنگ اروپایی، با عرضه و نمایش اسلام – به صورت تحقیقات علمی، هنری، ادبی و گفتمان همگانی- از پایان قرن هجدهم تا به امروز مواجه هستیم، درحالی که، بخش کمی از این استحکام را در تجربه آمریکا از اسلام مشاهده می‌کنیم. در قرن نوزدهم، تماس‌های آمریکا با اسلام محدود بوده‌اند به سفرهای گاه و بی‌گاه افرادی چون مارک تواین و هرمان ملویل* یا میسیونرهای مذهبی در اقصی‌نقاط سرزمین‌های اسلامی یا لشکرکشی‌های کوتاه‌مدت به آفریقای شمالی. به‌طورکلی، از نظر فرهنگی در سال‌های پیش از جنگ جهانی دوم، در ایالات متحده، جای مشخص و متمایزی برای اسلام وجود نداشت.
 
دقیقاً به همین علت است که تمامی چهره‌های آکادمیک مهم و مشهوری که در آمریکا به‌عنوان کارشناسان مسائل اسلامی مشغول به فعالیت هستند، در خارج از این کشور متولد شده‌اند؛ افرادی چون فیلیپ هیتی در پرینستون که لبنانی‌الاصل است، گوستاو فون گرونبام اتریشی در دانشگاه شیکاگو، ه. ا. ر. گیب بریتانیایی در هاروارد و سرانجام ژوزف شاخت آلمانی در دانشگاه کلمبیا. **
 
ارجاعات:
* دو رمان‌نویس سده نوزدهمی اهل ایالات متحده و نویسنده برخی از برترین شاهکارهای ادبی جهان، از قبیل: «ماجراهای هاکلبری فین» و «موبی‌دیک».

 ** فیلیپ خوری هیتی (Philip Khuri Hitti) پژوهشگر مطالعات اسلامی، خاورمیانه و زبان‌های سامی در دانشگاه‌های پرینستون و هاروارد و همچنین نویسنده کتاب معروف «تاریخ اعراب».
گوستاو فون گرونباوم (Gustave von Grunebaum) اسلام‌پژوه و عرب‌شناس اتریشی.
همیلتون الکساندر روسکین گیب (H. A. R. Gibb) مورخ و شرق‌شناس نامدار اسکاتلندی و نگارنده آثار متعدد در رابطه با اسلام و زبان عربی.
ژوزف فرانتس شاخت (Joseph Franz Schacht) استاد مطرح آلمانی-بریتانیایی مطالعات اسلامی و نویسنده کتب ماندگار «فقه اسلامی» و «میراث اسلامی».
 

دلایل اسلام‌هراسی معاصر؛ جهل مرکب غرب نسبت به اسلام و مسلمانان

کافیِ مبارز به روایت اسناد

نکته‌ای باید تذکر داد این که از سال 1350 به این طرف او هم تا اندازه‌ای تحت تأثیر مسائلی که درباره حسینیه ارشاد و گرایش‌های خاص مذهبی این دوره پدید آمد، به جدال با برخی از جریان‌های روشنفکری مذهبی و در عین حال سیاسی زمان روی آورد. این در حالی بود که او تا پیش از آن و حتی پس از آن، جزو چهره‌های حساسی بود که ساواک سخت مراقب او بوده و از گزارش‌هایی که درباره وی داده شده این حساسیت به خوبی آشکار و روشن است. در گزارشی که درباره آقای لنکرانی نوشتم اشاره کردم که در حوالی سال 49 و 50 انقلابیون روحانی دو دسته شدند: دسته‌ای بر سر موضع انقلابیگری ماندند و دسته‌ای از ترس از دست دادن عقاید شیعی و ولایتی که آنها را منتسب به برخی از افراد انقلابی می‌دیدند، راه خود را به سمت دیگری چرخاندند. به نظرم در رأس این چهره‌ها آیت‌الله میلانی و افراد وابسته به او قرار داشتند که یکی هم، همین مرحوم کافی بود. با این همه، او درگیر رفت‌وآمد شدید مردم بود و در مقامی که قرار داشت، یعنی در حضور چند هزار نفر که به طور معمول پای منبر او بودند الزاماً می‌بایست رویه خود را در انتقاد از وضعیت موجود ادامه می‌داد. به طور قطع این کار ساده‌ای نبود. خشونت شدید ساواک و شهربانی و مزاحمت‌های مکرری که برای او پدید آمد و از جمله تبعید یکساله‌اش به ایلام در سال 54 نشانگر آن است که او روی مواضع خود ایستادگی کرده است.

در اینجا بر اساس اسناد چاپ شده در کتاب «واعظ شهیر حجت الاسلام حاج شیخ احمد کافی» تلاش می‌کنیم تا مروری بر زندگی سیاسی مرحوم کافی و چگونگی تأثیرگذاری وی را در ایران پیش از انقلاب اما در آستانه انقلاب نشان دهیم:

 به طور کلی باید گفت: مرحوم کافی که طی سال‌های 33 – 38 در نجف درس خوانده بود در این سال برای تبلیغ به مشهد بازگشت، به سرعت به سراغ منبر رفت و با صدای گرمی که داشت تا پایان زندگی خود، همیشه جمعیت انبوهی را پای منبر خود میخکوب می‌کرد. علاوه بر آن خدمات دینی ـ عمرانی وی در مسجدسازی و مهدیه‌سازی چندان گسترده بود که می‌توان گفت از این طریق هم تأثیری قابل‌ملاحظه داشت. شاید مهدیه تهران یک استثنا در مراکز مذهبی آن روزگار به لحاظ کثرت جمعیتی باشد که در آنجا اجتماع می‌کردند. متعاقب آن ده‌ها مهدیه دیگر در شهرهای مختلف ساخته شد. مروری بر اسنادی که ساواک در پرونده مرحوم کافی نگهداری کرده است، وی از چهره‌های مبارز دهه چهل به حساب آمده و در این‌باره شواهد و مطالب فراوانی وجود دارد. هرچه کار او مردمی‌تر می‌شد ساواک بیشتر مراقبت می‌کرد اما در عین حال، او هم الزاماً برای حفظ جمعیت در پای منبر خود و تعطیل نشدن آن و یا مهدیه مجبور به مراعات بیشتر بود. نخستین گزارش درباره او از اسفند 41 است که در منزل آیت‌الله قمی در مشهد منبر رفته و حرف‌های بودار زده و اینکه دولت به برخی از رؤسای هیئات مذهبی پول داده تا به نفع دولت شعار دهند و اینکه او در این‌باره با یکی از آنها برخورد کرده است.

گزارش دیگر از دوم فروردین است که کافی روی منبر گفته است: “تو چرا – یعنی ای پادشاه – اختیار خودت را به دست اجنبی داده‌ای.(ص 4).” روز بعد هم روی منبر در منزل آیت الله میلانی گفته است: روحانیت با قرآن جلو می‌رود و با دولت اجانب‌پرست می‌جنگد و ایستادگی می‌کند.(ص 5) گزارش دیگر حکایت از آن دارد که در همان سخنرانی وی شاه را به منصور و ابرهه تشبیه کرده و از قیام زید بن علی ستایش نموده است.(ص 6)

ویژگی عمده مرحوم کافی از همان آغاز، سخن گفتن به زبان عامیانه برای توده‌های مردم بود. در واقع مخاطبان او از افراد عامی بودند و به همین مناسبت خواسته یا ناخواسته موضوعات انتخابی و استدلال‌های او هم در حد همان مخاطبان بود. بحث‌ها عبارت از ریش‌تراشی، مشروب خواری، قمار بازی و از این قبیل احکام شرعی بود که او مرتب روی آنها تأکید می‌کرد. «قطار تهران – مشهد که زوار امام رضا را می‌آورد در رستورانش آبجو، شراب، عرق و ویسکی است.»(ص17) از کار به جای اینکه برود با خانواده‌اش خوش باشد می‌رود پیش موسیو، آبجو می‌خورد. به جای آبجو اگر خود جو را بخورید و مثل خر عرعر کنید که بهتر است.»(ص302) به دنبال شدت گرفتن برخی از انتقادهای اجتماعیِ او به دولت، ساواک به وی تذکر داد و بنا به گزارشی که مربوط به آبان 42 است این تذکر اثر کرده و سخنران او عادی گردید.(ص 14) با این حال، این برای چند روز بوده و با بالا گرفتن بحث سربازی طلبه‌ها و نیز دستگیری‌ها و اعتراض وی و گفتن اینکه «شاگردهای مکتب اسلام را از مردم گرفته و زندان انداخته» او را دستگیر و بازجویی کردند.(ص 20 – 24) گویا خیلی سریع آزاد شده است. این زمان سخنرانی‌های روحانیون اغلب با کنایه و اشاره به رژیم همراه بود، اما مرحوم کافی به دلیل نفوذ کلام و نیز سخنرانی‌هایش در منازل آیات میلانی و قمی در شمار افرادی بود که ساواک روی آنان تأمل داشت. به همین دلیل در چهارم اسفند 43 بار دیگر دستگیر شد. درباره اتهامات وی گفته شده بود که در منبر گفته است: «حکومت ظالم با جگرگوشه‌های زهرا چه می‌کند.» همچنین «آیت‌الله خمینی را نایب امام زمان معرفی و او را در زندان و مظلوم معرفی و مرتباً دعا و صلوات برای خمینی می‌فرستد.»(ص 42 – 43) تا این زمان وی جمعاً دو بار دستگیر شده و بار دوم به دو ماه حبس تأدیبی محکوم گردید.(ص 55) بعدها کافی چند بار روی منبر گفت که به خاطر رطوبت زندان رماتیسم گرفته است.(ص 70) یکبار هم گفت: “جای همه شما خالی، زندان قزل قلعه، خدا کند که همه شما را بدانجا ببرند به شرط آنکه برای دین باشد نه جرم هروئین و تریاک.”(ص189) و باز از نمناکی آنجا سخن به میان آورد و گفت که شش ماه در زندان بوده است.(ص190)

بعداز تبعید امام به ترکیه اوضاع تا حدی فروکش کرده و از سخنرانی‌های مرحوم کافی نیز گزارشی منعکس نشده است. آنچه هست انتقادات وی نسبت به فساد اخلاقی حاکم بر جامعه است که در چند گزارش از آنها یاد شده است: «بعضی وقت‌ها که می‌خواهند صدای مردم در نیاید چهار کلمه قرآن با قرائت پخش می‌شود و بعد از قرآن خانم دلکش شروع به خواندن می‌کند.».(ص 53) وی برای مدتی در اواخر سال 44 در زندان بود. پس از این سخنرانی پیشگفته باز ساواک به وی تذکر داد که از گفتن این قبیل مطالب روی منبر خودداری ورزد. اما نباید تأثیر کرده باشد زیرا در سخنرانی خود در دی ماه 45 گفت: «این هارون‌ها و مأمون‌ها چقدر فرزندان فاطمه را اذیت و آزار کرده‌اند.».(ص 58) وی بر اساس گزارش ساواک، در سال 45 چند تصویر از امام خمینی در منزلش بوده و در جلسه‌ای که با برخی از افراد هیئات داشته گفته است که می‌بایست بر اساس رساله ایشان برای مردم مسئله گفت.(ص 66) این زمان وی مرتب در مسجد امین‌الدوله تهران منبر می‌رفته و به عنوان یکی از وعاظ ناراحت و مخالف برای ساواک شناخت شده بوده است.(ص 66) وی در سخنرانی 3 فروردین 46 خطاب به مردم گفته است: «از دینتان دفاع کنید از اسلام وقرآن و امام زمان و علماء و مراجع تقلید نگهداری کنید.».(ص 69) یکبار هم در سخنرانی خود در 20 بهمن 45 گفت: “در هر عصری منصورها و حجاج‌ها وجود دارند و اولاد پیغمبر را اذیت می‌کنند. عده‌ای را اعدام و عده‌ای را زندانی می‌نمایند… خدایا پرچم دار اسلام پیشوای شیعیان جهان حضرت آیت الله خمینی را در پناه خودت از جمیع بلایا حفظ بفرما و او را صحیح و سالم به ایران برگردان و وسایل خلاصی زندانیان بیگناهی که به جرم طرفدارای از قرآن و دین و روحانیت گرفتار شده‌اند فراهم نما.”.(ص 64 – 65) وی در این سخنرانی‌ها مرتب روی فرعون و روش‌های برخورد او.(ص 71، 305) و همین طور منصور عباسی و زندانی کردن سادات.(ص 74 – 75) تکیه می‌کرد. جالب آنکه وقتی در روز پنجم مرداد 57 برای مرحوم کافی در مهدیه تهران فاتحه برگزار شد، جمعیت حاضر پس از خروج از مهدیه شعار می‌دادند: “مرگ بر منصور”.(ص481)

طبعاً به لحاظ منبری بودن مطالبش چندان پرداخته و داستانی ارائه می‌شد که خیلی با آنچه در متون بود تطبیق نمی‌کرد اما به هر روی، بسیار تأثیرگذار بود. او با اشاره به بی‌حجابی و بی‌عفتی، عرق‌خوری، قماربازی، مجالس رقص و انواع آنها، افزود: «یکی از علائم ظهور امام زمان این است که انسان در آن دوره نمی‌تواند به طور آشکار طرفداری از حق و دیانت بکند الان هم کسی نمی‌تواند به طور واضح و روشن احکام قرآن و دین را بیان کند.».(ص 72) در همین سخنرانی وی گفت: «امام محمد باقر می‌فرماید در دوره آخرالزمان به شهر قم پناه ببرید که عده‌ای شیعیان حقیقی و طرفداران حق و حقیقت فقط در قم می‌مانند.»(ص 79) این تندروی‌های وی سبب شد تا نصیری در تاریخ 31 اردیبهشت 46 از شهربانی بخواهد تا مانع از منبر رفتن او شوند.(ص 76) مسئولان امر با وی مصاحبه مفصلی کرده و با توجه به اینکه او پذیرفت تابع دستورات باشد از نصیری خواستند که فعلاً از درخواست منع منبر وی خودداری شود.(ص 80) اما سخنرانی چند روز بعد وی باز درباره زندان رفتن و آبدیده شدن در مقابل ستمگران بود.(ص81) جمع‌بندی ساواک تا این زمان (14/3/46) از مرحوم کافی این بود: شیخ احمد کافی از وعاظ ناراحت و ماجراجوست که سعی دارد همیشه از نیروی جوانان کم سن و سال و بی‌تجربه متعصب مذهبی به نفع روحانیون مخالف استفاده کند و آنها را برای مخالفت با دولت آماده سازد و اکثراً در منابر خود به طور مستقیم و غیر مستقیم ضمن تجلیل از روحانیون افراطی از اعمال دولت بدگویی می‌کند.(ص 83) با ادامه سخنرانی‌های وی، ساواک دوبار توصیه کرد که به وی تذکر جدی داده شود.(ص 84) ساواک بعدها نوشت که وی اخلاقاً تعهد سپرده است چنانچه با رفتنش به منبر موافقت گردد مستمعین را با اقدامات مترقیانه و اساسی کشور آشنا خواهد ساخت و در راه خدمت به شاهنشاه … قدم برخواهد داشت لکن عملاً مشاهده شده که به هیچ‌وجه وی پایبند به قول و تعهدات خود نبوده و همچنان به رویه ناصواب و خلاف مصالح خود ادامه می‌دهد.(ص 112) از این زمان به بعد با حساس شدن ماجرای صهیونیست‌ها و فلسطین و مسجدالاقصی موضوع تازه‌ای در سخنرانی‌های مرحوم کافی مطرح شد. «در این جهاد با برادران اعراب هم‌آهنگ و هم‌صدا باشید.»(ص 87) و در جای دیگر گفت: به برادران مسلمان اردنی دعا بکنید که یهودی‌ها ریخته‌اند هفت مسجد آنها را خراب کرده و چند نفر از زن و بچه‌هایشان را کشته‌اند.(ص 142) این قبیل جملات در سخنرانی‌های کافی در نیمه دوم سال 48 نیز آمده و دلیلش هم بالا گرفتن قضایای مربوط به فلسطین در ایران بوده است.(ص 222) وی در 21 خرداد 46 در قم در منزل امام که این زمان برادر ایشان آیت الله پسندیده بود منبر رفت و از کسانی سخن گفت که در راه خدا شکنجه شده، به زندان می‌روند و وقتی آزاد شدند سرافرازند.(ص 89)

وی در 18 شهریور همین سال در منزل آیت‌الله قمی که این زمان تبعید بود منبر رفته و گفت: استقلال در یک مملکت به وجود نمی‌آید جز با زندانی کردن مردم و نفس‌ها را در سینه خفه کردن.(ص 96) جسارت مرحوم کافی در سخنرانی‌های این دوره قابل ملاحظه است. وی با اشاره به اینکه زمان خلفای عباسی کسانی بر مردم حکومت می‌کردند که اهل مشروب و زنا بودند می‌افزاید: «در حال حاضر هم وضع به همین منوال است و جنایت و فساد آزاد می‌باشد.»(ص99) وی همانجا از این که مردم هم بی‌رگ هستند و در مقابل این همه ظلم و ستمی که به آن‌ها می‌شود دم بر نمی‌آورند سخن می‌گوید. در مهر همان سال باز در جایی اشاره کرد که چند سال قبل در روزنامه اطلاعات خواندم که انتقاد آزاد است. در آن موقع من هم در یکی از منابرم صحبت می‌کردم. فردایش مرا گرفتند و به همانجایی که همه از اسمش می‌ترسند بردند… در آنجا پرسیدند: آقا چرا حرف حسابی زدی؟ گفتم: خودتان گفتید مملکت آزاد است… گفتند: همه حرفی را نمی‌شود زد مگر آنکه برای مقام ما خوب باشد..(ص104)

مرحوم کافی به حج رفته و در مراسمی هم که برای دعای برای شاه بوده شرکت نکرده بود. در بازگشت از وی بازخواست شد و او گفت که در روز مذکور مسمومیت غذایی پیدا کرده و نتوانسته است در آن مراسم شرکت کند.(ص 119) تکیه مرحوم کافی روی فساد اجتماعی به طور طبیعی وی را به این سمت می‌کشاند تا درباره حکومت که حامی این قبیل امور و دست کم به طور جدی متهم به رواج آنها بود حمله کند. در واقع، او نمی‌توانست این دو مسئله را از همدیگر جدا کند. به همین دلیل است که سخنرانی‌های وی در همین چهارچوب باز هم ادامه می‌یابد. سخنرانی‌های سال 47 به بعد کافی به طور معمول همین مضمون را دارد. (برای نمونه: ص 138، 139، 158 و بسیاری از صفحات دیگر) گاهی مثال‌های سبکی هم زده می‌شد.(برای نمونه: ص 165 – 166) مأموران ساواک از هیچ اشاره در این سخنرانی‌ها نمی‌گذشته و آنها را گزارش می‌کردند. مرحوم کافی در یک سخنرانی به چوپان و بره اشاره کرده و گفت وای به آن موقعی که خود چوپان گرگ شود و ادامه داد وضع فعلی ما تقریباً به آن صورت در آمده است.(ص 144) اشاره وی به آخوندهای درباری هم جالب بود و مثل همیشه او از نمونه‌های تاریخی استفاده می‌کرد. منصور عباسی شاخص بود. «در زمان امام صادق چهار نفر آخوند دستگاهی و چهار نفر آخوند دنیا پرست و چهار نفر آخوند نزول خوار که از منصور دوانیقی پول‌های فراوانی می‌گرفتند بر ضد قرآن و اسلام قیام کردند».(ص 146) این مطلب برای آن روزگار که روحانیون زیادی از اوقاف پول می‌گرفتند نکته مهمی بود. زندان منصور هم مثال زده می‌شد. وی با اشاره به داستانی از زمان منصور گفت: مأمورین یک وقت با نردبان وارد منازل می‌شوند. گاهی هم با جیپ می‌آیند.(ص 194) تعبیر آخوند دستگاهی و اوقافی در سخنرانی‌های دیگر او هم دیده می‌شد و داستان بلعم باعور هم که جزو سخنرانی‌های معروف کافی بود درباره همین قشر است:(ص 308) «آقایان! وقتی آخوند بی دین شد جامعه‌ای را بی دین می‌کند… آخوند دستگاهی شدن و آخوند اوقافی شدن یعنی به عذاب الهی گرفتار شدن…»(ص 308)

خواندن دعای ندبه که در این اواخر کافی به آن شهرت یافته بود، ضمن گزارش‌هایی که از سال 47 به بعد آمده، مورد توجه قرار گرفته است. در این وقت، وی دعای ندبه را در خانه خودش در خیابان امیریه برگزار می‌کرد.(ص 151) وی در آنجا با اشاره به این که در نزدیکی شهر نو است، از این که این همه جوان متدین جمع می‌شوند اظهار شعف می‌کرد.(ص 171) از همین زمان به بعد، پس از برگزاری دعای ندبه، نوارهای زیادی از روی آن تکثیر و به نقاط مختلف ایران ارسال می‌شد. برای نمونه، نوار این هفته، برای هفته آینده در مراسم دعای ندبه در برخی از مساجد یا منازل پخش می‌گردید.(ص 176 – 177) از سال 48 اشاره به برگزاری دعای ندبه در مهدیه امیریه تهران شده است.(ص 214) نویسنده این سطور به خاطر دارد که طی سالهای 50 و اندکی پس از آن، در مسجد محله، هر هفته نوار دعای ندبه هفته پیش کافی را برای مردم پخش می‌کردند و مورد استقبال مردم قرار می‌گرفت. هر چه زمان جلوتر می‌رفت در عین آن که انتقادات اجتماعی نسبت به فحشا و فساد بیشتر می‌شد، رنگ سیاسی آن کمتر می‌گردید. با این حال، همچنان ساواک مراقب بود و در هر فرصت به او تذکر می‌داد. در مواردی وی همچنان در پایان منبر بر دولت یهود نفرین کرده از خداوند می‌خواست تا آن را سرنگون کند.(ص 185، 188) یکبار هم بعدها در سال 51 در پایان سخنرانی خود گفته بود: خدایا به حق امام زمان ترا قسمت می‌دهیم که هر کس از یهودیان علنی و یا خفا حمایت می‌کند ذلیل گردان.(ص 342) و در منبر دیگر: پروردگارا! آن کس را که به وسیله پول، سرباز، اسلحه و… به یهودیان اسرائیل کمک می‌کند دودمانش را ریشه کن کن.(ص 347) یکبار هم یوسف کهن که نواری از مرحوم کافی را که شدیداً ضد یهودی بود از یک دوره گرد خریده بود برای مقامات مسئول برده و اعتراض کرده است که چرا یک روضه‌خوان بایست اینچنین بر ضد یهود سخن بگوید.(ص 394 – 395، 400)

مرحوم کافی در مهر 48 در قم درباره فساد سخنرانی کرد و از جمله درباره سینمای قم به مردم هشدار داد. این بار هم ساواک قم او را خواست و از وی تعهد گرفت که دیگر این مطالب را بیان نکند.(ص 206) زمانی که مرحوم کافی در آبان 48 برای منبر به همدان رفت، پس از یک شب سخنرانی، ساواک از ادامه سخنرانی او ممانعت به عمل آورد.(ص 217) وی در برخی از سخنرانی‌های خود از اصلاحات ارضی هم انتقاد کرده و زمین‌های گرفته شده را حرام دانسته به طوری که برخی از کشاورزان رسماً نام نوشته و اعلام کرده‌اند که زمین‌ها را نمی‌خواهند.(ص 228) یکی از تکیه کلام‌های او درباره زن است، بیشتر از این زاویه که در این جامعه زنان و دختران را به فساد کشانده‌اند. همچنین درباره به‌کارگیری زنان در امور اجرایی انتقادهایی را مطرح می‌کند. به علاوه، مسئله حجاب از نکاتی است که وی درباره آن تأکید زیادی می‌کند. مرحوم کافی در تیرماه سال 49 احضار و مورد بازجویی قرار گرفت. این بازجویی در ارتباط با مسائلی بود که پس از شهادت سید محمدرضا سعیدی در مشهد و در دستگاه آقای میلانی رخ داد.(ص 256 – 257)

از نظر ساواک چهار نفر عامل سروصدا در مشهد پس از شهادت سعیدی بودند: شیخ عباس طبسی، سید علی خامنه‌ای، شیخ محمد رضا محامی، و شیخ احمد کافی واعظ.(ص 258) کسی هم برای ساواک گفته بود: کافی در مدت اقامت خود در مشهد با حرارت شدید خبر فوت سعیدی را در بین مردم انتشار داد و به هر کس می‌رسید می‌گفت سازمان امنیت نسبت به مدرسین قم و تهران فلان کرد سعیدی را به قدری شکنجه داده که شهید شده. این مطالب را چنان با آب و تاب تعریف می‌کرد که باعث برهم نظم حوزه علمیه و تحریک عده‌ای گردید.(ص 261) جلسه دوم بازجویی وی هم در ادامه آمده و مبحث همان است.(ص 262 – 266) اما گزارش کافی از شهادت سعیدی که آن را در مجلسی بیان کرده، بینش سیاسی کافی را به خوبی نشان می‌دهد.(ص 280) سخنرانی‌های بعدی مرحوم کافی همچنان اعتراض آمیز و انتقادی است: شیعه امام صادق هر چقدر فشار ببیند به کوره حدادی برود و شکنجه ببیند شفاف‌تر می‌شود. چرا ثبات قدم ندارید… چرا از پیغمبر، قرآن، امام حسین، امام زمان و نایب امام زمان حمایت نمی‌کنید.(ص 270)

در اوایل بحث اشاره کردیم که از سال 48 – 49 به دلیل انتشار برخی از نوشته‌ها مانند شهید جاوید و آثاری از ابوالفضل برقعی و نیز بالا گرفتن نظریات صادره از حسینیه ارشاد، این اتهام مطرح شد که وهابی‌ها در ایران مشغول فعالیت هستند. این اتهام سبب شد تا به دلیل ارتباط آن مسائل با جریان مبارزه، کسانی در مبارزه تردید بکنند. در سخنرانی‌های مرحوم کافی در سال 49 چند بار اشاره به این امر شده است: «وضع مملکت خیلی خراب شده. کسی هم جرئت نمی‌کند حرف حسابی بزند. چون فوراً تحت تعقیب قرار خواهد گرفت. الان وهابی‌ها در ایران دارند علیه دین اسلام فعالیت می‌کنند. اگر من آزاد بودم می‌گفتم که آنها از کدام چمشه آب می‌خورند».(ص 282: 7/8/1349) البته وی در همین سخنرانی به مردم توصیه می‌کند که مردم باید به نماینده امام زمان (ع) رجوع کنند و گزارشگر ساواک هم می‌افزاید که مقصودش امام خمینی است. چندی بعد او در سخنرانی دیگری اشاره به کتاب ابوالفضل برقعی کرده که در آن به امیرمؤمنان (ع) اهانت شده و روشن است که مقصودش از فعالیت‌های وهابی همین حرکات بوده است.(ص 288) در آنجا به اشتباه ابوالفتح برقعی نوشته شده است.

نمونه دیگر مخالفت کافی با قرآن چاپ فرح بود که در یک سخنرانی در آبان 49 تلویحاً آن را محکوم کرده و باز شدن دکان‌های مختلف به نام دین و توسل آنان به حربه دین را محکوم کرد. در اینجا هم گزارشگر ساواک یقین کرده است که این سخنرانی درباره تفسیر قرآنی بوده که بنا به دستور شهبانو تهیه و چاپ شده است.(ص 284) در سال 50 ساواک در گزارشی نوشته است که مرحوم کافی به مشهد آمده است و به شهربانی رفته خود را فردی خدمتگزار معرفی کرده. او را به ساواک هدایت کرده‌اند در آنجا هم تعهد داده حرف خلافی نزد اما «برخلاف تعهد سپرده شده و بدون توجه به تذکراتی که به او داده شده، اغلب به طور کنایه خارج از موضوع سخنرانی و انتقاد می‌کند».(ص 292) انتقاد ساواک به تندی‌های شدید او به بی‌حجاب‌ها و دادن نسبت‌های زشت است. این در حالی است که همسر اغلب کارگزاران دولتی بی‌حجابند. تحلیل ساواک این بود که کافی این مطالب را می‌گوید تا مشهور شود و قصدش آن است تا با دستگیر کردن او سروصدایی بشود و بازار او داغ‌تر شود. ساواک در گزارش مشابهی همین نکته را درباره شهید هاشمی نژاد هم عنوان کرده است.(ص 293 – 294) به درخواست نصیری و به دنبال این قبیل گزارشها نام مرحوم کافی هم در لیست وعاظ ممنوع المنبر در رمضان سال 1391 ق یعنی سال 1350 آمده است.(ص 296 – 297) در این فهرست نام آقایان طالقانی، باهنر، مهدوی کنی، خزعلی، هاشمی رفسنجانی، محلاتی، وتعدادی دیگر دیده می‌شود. ساواک در اواخر شهریور سال 50 او را احضار و به دلیل طرح مطالبی روی منبر بر ضد دستگاه بازجویی کرده به او هشدار داد. مرحوم کافی هم روی زرنگی گفت که کسانی او را تهدید تلفنی می‌کنند که چرا روی منبر مطالبی بر ضد حکومت نمی‌گوید. در این‌باره یک یادداشت کتبی هم تسلیم کرد.(ص 313 – 314) با این حال، چند روز بعد بود که داستان صفوان جمال را که شترهایش را به هارون اجاره داده بود و امام کاظم (ع) با او برخورد کرد به تفصیل روی منبر بیان کرد.(ص 317) گزارشگر ساواک بعد از یکی از همین سخنرانی‌ها که به نوعی اشاره به زمامداران هم بوده به نقل از برخی از مردم می‌گوید که آن‌ها می‌گفتند: واقعاً آخوند مبارزی است.(ص 335) ساواک با کنترل و مراقبت شدید از کافی و تلفن‌های او اشاره می‌کند که وی بسیار مزور است و همه کارهای خود را با آقای فلسفی مشورت می‌کند. ساواک در اواخر سال 51 به دنبال این طرح بوده است تا کافی را از مهدیه جدا کرده و شخص دیگری را برای مهدیه در نظر بگیرد.(ص 354) ارتباط آقای کافی با فلسفی زیاد بود و زمانی که او ممنوع المنبر بود، کافی روی منبر از قول آیت الله بروجردی نقل کرد که نگویید فلسفی بگویید شمشیر برنده اسلام.(ص 362)

در سال 51 یا حوالی آن، مرحوم کافی چند بار به حسینیه ارشاد هم اعتراض کرده و یکبار هم آن را “یزیدیه اضلالیه” نام برده اما در اسناد ساواک اشاره‌ای در این‌باره نیامده است. همچنین از سفر مرحوم کافی به مکه در سال 52 و 53 جلوگیری شده است.(ص 401) قاعدتاً به دلیل تذکرات مکرر و نیز سخت‌تر شدن اوضاع سیاسی کشور در سالهای 51 – 55  اندکی از حدت تندی‌های مرحوم کافی کاسته شده باشد. با این حال انتقادهای اجتماعی و اخلاقی او ادامه داشته و یکبار در سال 54 ساواک درخواست کرده است که: به وی تذکر داده شود که در بالای منبر صرفاً به مسائل مذهبی پرداخته و از عنوان نمودن مطالب تحریک آمیز اجتناب نماید.(ص 393) اما اینها تأثیر چندانی نداشت. چندی بعد کافی در منبرش در مهدیه گفت: معاویه با زور بر مردم آن زمان حکومت می‌کرد و می‌خواست در قلب مردم برای خودش محبت ایجاد کند مگر می‌شود با زور بر مردم حکومت کرد؟(ص 401) ساواک در تاریخ 8/9/54 درباره او نوشت: نامبرده بالا یکی از وعاظ افراطی و اخلالگر است که تحریکات و اقداماتی در زمینه ضدیت مردم با یکدیگر معمول داشته و فعالیت‌هایی در جهت خلاف مصالح مملکتی و اخلال در نظم عمومی انجام و رویه نامطلوب و نادرست خود را همچنان دنبال می‌نماید به نحوی که وجود یاد شده در منطقه تهران موجبات بر هم خوردن نظم و آرامش عمومی را فراهم می‌سازد.(ص 402) نتیجه آن شد که مرحوم کافی را در آذرماه 1354 برای مدت سه سال تبعید به ایلام محکوم کردند.(ص 407)

مرحوم کافی در ابتدای اقامتش در ایلام ضمن نامه مفصلی با اظهار بی اطلاعی از علت تبعید خود شرحی از خدمات دینی و اجتماعی خود را طی یک نامه مفصل نوشت. وی در این نامه درباره اقدامات خود در ساختن درمانگاه‌ها و مدارس و نیز تلاش برای حفظ اعتقادات مردم و نیز منبرهایش بر ضد دولت بعثی عراق در اخراج ایرانیان را مورد تأکید قرار داد..(ص 412 – 414) نامه‌ای هم به آیت الله خوانساری نوشت تا نزد مقامات وساطت کرده زمینه بازگشت او را فراهم سازند.(ص 418) ساواک با بازگشت وی موافقت نکرده، روی سخنرانی ضد یهودی وی انگشت گذاشت.(ص 420) بعید نیست که این اقدام برای راضی کردن کلیمیان و یا حتی اسرائیل صورت گرفته باشد. کار منبر و نماز مرحوم کافی در ایلام گرفت و پس از گذشت بیست روز، مقامات شهر از وی خواستند تا دیگر منبر نرود.(ص 422) وساطت آیت الله خوانساری و دیگران تا پاییز سال 55 به جایی نرسید و او همچنان در تبعید به‌سر می‌برد. وی در دوم آذر 55 پس از قریب یک سال تبعید به تهران بازگشت.(ص 434) در اسنادی که به چاپ رسیده جز یکی دو مورد از سخنرانی‌های وی در سال نیمه اول سال 56 گزارشی نیست، جز یک گزارش که او از اجرای احکام اسلامی در سعودی ستایش کرده و تلویحاً از عدم اجرای آنها در ایران اظهار ناخشنودی نموده است.(ص 438)

نخستین گزارش جدید درباره برگزاری مراسم چهلم حاج آقا مصطفی خمینی در مهدیه است که به نوشته ساواک: “گرداننده این مراسم شیخ احمد کافی و واعظی که منبر رفته شیخ ابوالقاسم اسلامی قمی بوده است.”(ص 441) مرحوم کافی از جمله منبری‌هایی بود که پس از واقعه قم در 19 دی 56 به اعتراض از ایراد سخنرانی خودداری کردند.(ص 446) نیز پس از سخنرانی وی در 28 اردیبهشت 57 در سیرجان تظاهرات ضد حکومتی برگزار شد.(ص 450) مرحوم کافی در چهلم شهدای یزد هم که در 19 اردیبهشت سال 57 برگزار شد سخنرانی کرده و گفت که من: به وسیله ارتباط قلبی این عزاداری را به ساحت آیت الله خمینی می‌رسانم.(ص 452) بر اساس گزارش دیگر مرحوم کافی در روز 29/4/57 (روز جمعه نیمه شعبان المعظم سال 1398 ق) در حالی که از قوچان عازم زیارت مشهد بود، اتومبیلش با دو اتومبیل دیگر تصادف و در نتیجه خود او و فرزند ده ساله و هفت نفر دیگر کشته شدند.(ص 458) جنازه وی روز 31 همان ماه در مشهد با حضور ده هزار نفر از افراطیون مذهبی به صحن آورده شده و پس از نماز خواندن آیت‌الله سیدعبدالله شیرازی بر آن با هواپیما به تهران منتقل شد. پس از آن بود که جمعیت در شهر پراکنده شده و تظاهرات زیادی به راه افتاد.(بنگرید: ص 458 – 461) بعد از انتقال به تهران و مراسم در مهدیه مجدداً جنازه مرحوم کافی به مشهد منتقل و در خواجه ربیع دفن شد. بازتاب این ماجرا در قم هم به تظاهرات مخالفان دولت منجر شد.(ص 470) در اصفهان هم پس از برگزاری مراسم فاتحه وی تظاهرات شد(ص 473) و نیز در کاشان(ص 478) و به احتمال بسیاری از شهرهای دیگر آن زمان شایع گردید که: شیخ احمد کافی چون چندین بار از وضع کنونی کشور انتقاد کرده بود به دست دشمنان به قتل رسید.(ص 476) در تهران هم روز پنجم مرداد 57 برای مرحوم کافی در مهدیه فاتحه گذاشته شد که پس از اتمام مردم با شعار مرگ بر منصور و زنده باد خمینی از حسینیه بیرون آمدند.(ص 481) روحانیت تهران هم در مسجد آرک فاتحه گرفته بود که آن هم تبدیل به تظاهرات ضد حکومتی شد.(ص 484) تعداد دیگری گزارش مربوط به مجالس فاتحه برای مرحوم کافی در شهرهای مختلف در ادامه آمده است که در بیشتر آنها منجر به رخدادهای ضد حکومتی شده و بی تردید باید این واقعه را از عوامل مؤثر در گسترش بیش از پیش تظاهرات ضد حکومتی در ایران در این مقطع دانست. کیفیت تصادف نیز در گزارشی در همین مجموعه اسناد درج شده است.(ص 507 – 509)

کافیِ مبارز به روایت اسناد

نکته‌ای باید تذکر داد این که از سال 1350 به این طرف او هم تا اندازه‌ای تحت تأثیر مسائلی که درباره حسینیه ارشاد و گرایش‌های خاص مذهبی این دوره پدید آمد، به جدال با برخی از جریان‌های روشنفکری مذهبی و در عین حال سیاسی زمان روی آورد. این در حالی بود که او تا پیش از آن و حتی پس از آن، جزو چهره‌های حساسی بود که ساواک سخت مراقب او بوده و از گزارش‌هایی که درباره وی داده شده این حساسیت به خوبی آشکار و روشن است. در گزارشی که درباره آقای لنکرانی نوشتم اشاره کردم که در حوالی سال 49 و 50 انقلابیون روحانی دو دسته شدند: دسته‌ای بر سر موضع انقلابیگری ماندند و دسته‌ای از ترس از دست دادن عقاید شیعی و ولایتی که آنها را منتسب به برخی از افراد انقلابی می‌دیدند، راه خود را به سمت دیگری چرخاندند. به نظرم در رأس این چهره‌ها آیت‌الله میلانی و افراد وابسته به او قرار داشتند که یکی هم، همین مرحوم کافی بود. با این همه، او درگیر رفت‌وآمد شدید مردم بود و در مقامی که قرار داشت، یعنی در حضور چند هزار نفر که به طور معمول پای منبر او بودند الزاماً می‌بایست رویه خود را در انتقاد از وضعیت موجود ادامه می‌داد. به طور قطع این کار ساده‌ای نبود. خشونت شدید ساواک و شهربانی و مزاحمت‌های مکرری که برای او پدید آمد و از جمله تبعید یکساله‌اش به ایلام در سال 54 نشانگر آن است که او روی مواضع خود ایستادگی کرده است.

در اینجا بر اساس اسناد چاپ شده در کتاب «واعظ شهیر حجت الاسلام حاج شیخ احمد کافی» تلاش می‌کنیم تا مروری بر زندگی سیاسی مرحوم کافی و چگونگی تأثیرگذاری وی را در ایران پیش از انقلاب اما در آستانه انقلاب نشان دهیم:

 به طور کلی باید گفت: مرحوم کافی که طی سال‌های 33 – 38 در نجف درس خوانده بود در این سال برای تبلیغ به مشهد بازگشت، به سرعت به سراغ منبر رفت و با صدای گرمی که داشت تا پایان زندگی خود، همیشه جمعیت انبوهی را پای منبر خود میخکوب می‌کرد. علاوه بر آن خدمات دینی ـ عمرانی وی در مسجدسازی و مهدیه‌سازی چندان گسترده بود که می‌توان گفت از این طریق هم تأثیری قابل‌ملاحظه داشت. شاید مهدیه تهران یک استثنا در مراکز مذهبی آن روزگار به لحاظ کثرت جمعیتی باشد که در آنجا اجتماع می‌کردند. متعاقب آن ده‌ها مهدیه دیگر در شهرهای مختلف ساخته شد. مروری بر اسنادی که ساواک در پرونده مرحوم کافی نگهداری کرده است، وی از چهره‌های مبارز دهه چهل به حساب آمده و در این‌باره شواهد و مطالب فراوانی وجود دارد. هرچه کار او مردمی‌تر می‌شد ساواک بیشتر مراقبت می‌کرد اما در عین حال، او هم الزاماً برای حفظ جمعیت در پای منبر خود و تعطیل نشدن آن و یا مهدیه مجبور به مراعات بیشتر بود. نخستین گزارش درباره او از اسفند 41 است که در منزل آیت‌الله قمی در مشهد منبر رفته و حرف‌های بودار زده و اینکه دولت به برخی از رؤسای هیئات مذهبی پول داده تا به نفع دولت شعار دهند و اینکه او در این‌باره با یکی از آنها برخورد کرده است.

گزارش دیگر از دوم فروردین است که کافی روی منبر گفته است: “تو چرا – یعنی ای پادشاه – اختیار خودت را به دست اجنبی داده‌ای.(ص 4).” روز بعد هم روی منبر در منزل آیت الله میلانی گفته است: روحانیت با قرآن جلو می‌رود و با دولت اجانب‌پرست می‌جنگد و ایستادگی می‌کند.(ص 5) گزارش دیگر حکایت از آن دارد که در همان سخنرانی وی شاه را به منصور و ابرهه تشبیه کرده و از قیام زید بن علی ستایش نموده است.(ص 6)

ویژگی عمده مرحوم کافی از همان آغاز، سخن گفتن به زبان عامیانه برای توده‌های مردم بود. در واقع مخاطبان او از افراد عامی بودند و به همین مناسبت خواسته یا ناخواسته موضوعات انتخابی و استدلال‌های او هم در حد همان مخاطبان بود. بحث‌ها عبارت از ریش‌تراشی، مشروب خواری، قمار بازی و از این قبیل احکام شرعی بود که او مرتب روی آنها تأکید می‌کرد. «قطار تهران – مشهد که زوار امام رضا را می‌آورد در رستورانش آبجو، شراب، عرق و ویسکی است.»(ص17) از کار به جای اینکه برود با خانواده‌اش خوش باشد می‌رود پیش موسیو، آبجو می‌خورد. به جای آبجو اگر خود جو را بخورید و مثل خر عرعر کنید که بهتر است.»(ص302) به دنبال شدت گرفتن برخی از انتقادهای اجتماعیِ او به دولت، ساواک به وی تذکر داد و بنا به گزارشی که مربوط به آبان 42 است این تذکر اثر کرده و سخنران او عادی گردید.(ص 14) با این حال، این برای چند روز بوده و با بالا گرفتن بحث سربازی طلبه‌ها و نیز دستگیری‌ها و اعتراض وی و گفتن اینکه «شاگردهای مکتب اسلام را از مردم گرفته و زندان انداخته» او را دستگیر و بازجویی کردند.(ص 20 – 24) گویا خیلی سریع آزاد شده است. این زمان سخنرانی‌های روحانیون اغلب با کنایه و اشاره به رژیم همراه بود، اما مرحوم کافی به دلیل نفوذ کلام و نیز سخنرانی‌هایش در منازل آیات میلانی و قمی در شمار افرادی بود که ساواک روی آنان تأمل داشت. به همین دلیل در چهارم اسفند 43 بار دیگر دستگیر شد. درباره اتهامات وی گفته شده بود که در منبر گفته است: «حکومت ظالم با جگرگوشه‌های زهرا چه می‌کند.» همچنین «آیت‌الله خمینی را نایب امام زمان معرفی و او را در زندان و مظلوم معرفی و مرتباً دعا و صلوات برای خمینی می‌فرستد.»(ص 42 – 43) تا این زمان وی جمعاً دو بار دستگیر شده و بار دوم به دو ماه حبس تأدیبی محکوم گردید.(ص 55) بعدها کافی چند بار روی منبر گفت که به خاطر رطوبت زندان رماتیسم گرفته است.(ص 70) یکبار هم گفت: “جای همه شما خالی، زندان قزل قلعه، خدا کند که همه شما را بدانجا ببرند به شرط آنکه برای دین باشد نه جرم هروئین و تریاک.”(ص189) و باز از نمناکی آنجا سخن به میان آورد و گفت که شش ماه در زندان بوده است.(ص190)

بعداز تبعید امام به ترکیه اوضاع تا حدی فروکش کرده و از سخنرانی‌های مرحوم کافی نیز گزارشی منعکس نشده است. آنچه هست انتقادات وی نسبت به فساد اخلاقی حاکم بر جامعه است که در چند گزارش از آنها یاد شده است: «بعضی وقت‌ها که می‌خواهند صدای مردم در نیاید چهار کلمه قرآن با قرائت پخش می‌شود و بعد از قرآن خانم دلکش شروع به خواندن می‌کند.».(ص 53) وی برای مدتی در اواخر سال 44 در زندان بود. پس از این سخنرانی پیشگفته باز ساواک به وی تذکر داد که از گفتن این قبیل مطالب روی منبر خودداری ورزد. اما نباید تأثیر کرده باشد زیرا در سخنرانی خود در دی ماه 45 گفت: «این هارون‌ها و مأمون‌ها چقدر فرزندان فاطمه را اذیت و آزار کرده‌اند.».(ص 58) وی بر اساس گزارش ساواک، در سال 45 چند تصویر از امام خمینی در منزلش بوده و در جلسه‌ای که با برخی از افراد هیئات داشته گفته است که می‌بایست بر اساس رساله ایشان برای مردم مسئله گفت.(ص 66) این زمان وی مرتب در مسجد امین‌الدوله تهران منبر می‌رفته و به عنوان یکی از وعاظ ناراحت و مخالف برای ساواک شناخت شده بوده است.(ص 66) وی در سخنرانی 3 فروردین 46 خطاب به مردم گفته است: «از دینتان دفاع کنید از اسلام وقرآن و امام زمان و علماء و مراجع تقلید نگهداری کنید.».(ص 69) یکبار هم در سخنرانی خود در 20 بهمن 45 گفت: “در هر عصری منصورها و حجاج‌ها وجود دارند و اولاد پیغمبر را اذیت می‌کنند. عده‌ای را اعدام و عده‌ای را زندانی می‌نمایند… خدایا پرچم دار اسلام پیشوای شیعیان جهان حضرت آیت الله خمینی را در پناه خودت از جمیع بلایا حفظ بفرما و او را صحیح و سالم به ایران برگردان و وسایل خلاصی زندانیان بیگناهی که به جرم طرفدارای از قرآن و دین و روحانیت گرفتار شده‌اند فراهم نما.”.(ص 64 – 65) وی در این سخنرانی‌ها مرتب روی فرعون و روش‌های برخورد او.(ص 71، 305) و همین طور منصور عباسی و زندانی کردن سادات.(ص 74 – 75) تکیه می‌کرد. جالب آنکه وقتی در روز پنجم مرداد 57 برای مرحوم کافی در مهدیه تهران فاتحه برگزار شد، جمعیت حاضر پس از خروج از مهدیه شعار می‌دادند: “مرگ بر منصور”.(ص481)

طبعاً به لحاظ منبری بودن مطالبش چندان پرداخته و داستانی ارائه می‌شد که خیلی با آنچه در متون بود تطبیق نمی‌کرد اما به هر روی، بسیار تأثیرگذار بود. او با اشاره به بی‌حجابی و بی‌عفتی، عرق‌خوری، قماربازی، مجالس رقص و انواع آنها، افزود: «یکی از علائم ظهور امام زمان این است که انسان در آن دوره نمی‌تواند به طور آشکار طرفداری از حق و دیانت بکند الان هم کسی نمی‌تواند به طور واضح و روشن احکام قرآن و دین را بیان کند.».(ص 72) در همین سخنرانی وی گفت: «امام محمد باقر می‌فرماید در دوره آخرالزمان به شهر قم پناه ببرید که عده‌ای شیعیان حقیقی و طرفداران حق و حقیقت فقط در قم می‌مانند.»(ص 79) این تندروی‌های وی سبب شد تا نصیری در تاریخ 31 اردیبهشت 46 از شهربانی بخواهد تا مانع از منبر رفتن او شوند.(ص 76) مسئولان امر با وی مصاحبه مفصلی کرده و با توجه به اینکه او پذیرفت تابع دستورات باشد از نصیری خواستند که فعلاً از درخواست منع منبر وی خودداری شود.(ص 80) اما سخنرانی چند روز بعد وی باز درباره زندان رفتن و آبدیده شدن در مقابل ستمگران بود.(ص81) جمع‌بندی ساواک تا این زمان (14/3/46) از مرحوم کافی این بود: شیخ احمد کافی از وعاظ ناراحت و ماجراجوست که سعی دارد همیشه از نیروی جوانان کم سن و سال و بی‌تجربه متعصب مذهبی به نفع روحانیون مخالف استفاده کند و آنها را برای مخالفت با دولت آماده سازد و اکثراً در منابر خود به طور مستقیم و غیر مستقیم ضمن تجلیل از روحانیون افراطی از اعمال دولت بدگویی می‌کند.(ص 83) با ادامه سخنرانی‌های وی، ساواک دوبار توصیه کرد که به وی تذکر جدی داده شود.(ص 84) ساواک بعدها نوشت که وی اخلاقاً تعهد سپرده است چنانچه با رفتنش به منبر موافقت گردد مستمعین را با اقدامات مترقیانه و اساسی کشور آشنا خواهد ساخت و در راه خدمت به شاهنشاه … قدم برخواهد داشت لکن عملاً مشاهده شده که به هیچ‌وجه وی پایبند به قول و تعهدات خود نبوده و همچنان به رویه ناصواب و خلاف مصالح خود ادامه می‌دهد.(ص 112) از این زمان به بعد با حساس شدن ماجرای صهیونیست‌ها و فلسطین و مسجدالاقصی موضوع تازه‌ای در سخنرانی‌های مرحوم کافی مطرح شد. «در این جهاد با برادران اعراب هم‌آهنگ و هم‌صدا باشید.»(ص 87) و در جای دیگر گفت: به برادران مسلمان اردنی دعا بکنید که یهودی‌ها ریخته‌اند هفت مسجد آنها را خراب کرده و چند نفر از زن و بچه‌هایشان را کشته‌اند.(ص 142) این قبیل جملات در سخنرانی‌های کافی در نیمه دوم سال 48 نیز آمده و دلیلش هم بالا گرفتن قضایای مربوط به فلسطین در ایران بوده است.(ص 222) وی در 21 خرداد 46 در قم در منزل امام که این زمان برادر ایشان آیت الله پسندیده بود منبر رفت و از کسانی سخن گفت که در راه خدا شکنجه شده، به زندان می‌روند و وقتی آزاد شدند سرافرازند.(ص 89)

وی در 18 شهریور همین سال در منزل آیت‌الله قمی که این زمان تبعید بود منبر رفته و گفت: استقلال در یک مملکت به وجود نمی‌آید جز با زندانی کردن مردم و نفس‌ها را در سینه خفه کردن.(ص 96) جسارت مرحوم کافی در سخنرانی‌های این دوره قابل ملاحظه است. وی با اشاره به اینکه زمان خلفای عباسی کسانی بر مردم حکومت می‌کردند که اهل مشروب و زنا بودند می‌افزاید: «در حال حاضر هم وضع به همین منوال است و جنایت و فساد آزاد می‌باشد.»(ص99) وی همانجا از این که مردم هم بی‌رگ هستند و در مقابل این همه ظلم و ستمی که به آن‌ها می‌شود دم بر نمی‌آورند سخن می‌گوید. در مهر همان سال باز در جایی اشاره کرد که چند سال قبل در روزنامه اطلاعات خواندم که انتقاد آزاد است. در آن موقع من هم در یکی از منابرم صحبت می‌کردم. فردایش مرا گرفتند و به همانجایی که همه از اسمش می‌ترسند بردند… در آنجا پرسیدند: آقا چرا حرف حسابی زدی؟ گفتم: خودتان گفتید مملکت آزاد است… گفتند: همه حرفی را نمی‌شود زد مگر آنکه برای مقام ما خوب باشد..(ص104)

مرحوم کافی به حج رفته و در مراسمی هم که برای دعای برای شاه بوده شرکت نکرده بود. در بازگشت از وی بازخواست شد و او گفت که در روز مذکور مسمومیت غذایی پیدا کرده و نتوانسته است در آن مراسم شرکت کند.(ص 119) تکیه مرحوم کافی روی فساد اجتماعی به طور طبیعی وی را به این سمت می‌کشاند تا درباره حکومت که حامی این قبیل امور و دست کم به طور جدی متهم به رواج آنها بود حمله کند. در واقع، او نمی‌توانست این دو مسئله را از همدیگر جدا کند. به همین دلیل است که سخنرانی‌های وی در همین چهارچوب باز هم ادامه می‌یابد. سخنرانی‌های سال 47 به بعد کافی به طور معمول همین مضمون را دارد. (برای نمونه: ص 138، 139، 158 و بسیاری از صفحات دیگر) گاهی مثال‌های سبکی هم زده می‌شد.(برای نمونه: ص 165 – 166) مأموران ساواک از هیچ اشاره در این سخنرانی‌ها نمی‌گذشته و آنها را گزارش می‌کردند. مرحوم کافی در یک سخنرانی به چوپان و بره اشاره کرده و گفت وای به آن موقعی که خود چوپان گرگ شود و ادامه داد وضع فعلی ما تقریباً به آن صورت در آمده است.(ص 144) اشاره وی به آخوندهای درباری هم جالب بود و مثل همیشه او از نمونه‌های تاریخی استفاده می‌کرد. منصور عباسی شاخص بود. «در زمان امام صادق چهار نفر آخوند دستگاهی و چهار نفر آخوند دنیا پرست و چهار نفر آخوند نزول خوار که از منصور دوانیقی پول‌های فراوانی می‌گرفتند بر ضد قرآن و اسلام قیام کردند».(ص 146) این مطلب برای آن روزگار که روحانیون زیادی از اوقاف پول می‌گرفتند نکته مهمی بود. زندان منصور هم مثال زده می‌شد. وی با اشاره به داستانی از زمان منصور گفت: مأمورین یک وقت با نردبان وارد منازل می‌شوند. گاهی هم با جیپ می‌آیند.(ص 194) تعبیر آخوند دستگاهی و اوقافی در سخنرانی‌های دیگر او هم دیده می‌شد و داستان بلعم باعور هم که جزو سخنرانی‌های معروف کافی بود درباره همین قشر است:(ص 308) «آقایان! وقتی آخوند بی دین شد جامعه‌ای را بی دین می‌کند… آخوند دستگاهی شدن و آخوند اوقافی شدن یعنی به عذاب الهی گرفتار شدن…»(ص 308)

خواندن دعای ندبه که در این اواخر کافی به آن شهرت یافته بود، ضمن گزارش‌هایی که از سال 47 به بعد آمده، مورد توجه قرار گرفته است. در این وقت، وی دعای ندبه را در خانه خودش در خیابان امیریه برگزار می‌کرد.(ص 151) وی در آنجا با اشاره به این که در نزدیکی شهر نو است، از این که این همه جوان متدین جمع می‌شوند اظهار شعف می‌کرد.(ص 171) از همین زمان به بعد، پس از برگزاری دعای ندبه، نوارهای زیادی از روی آن تکثیر و به نقاط مختلف ایران ارسال می‌شد. برای نمونه، نوار این هفته، برای هفته آینده در مراسم دعای ندبه در برخی از مساجد یا منازل پخش می‌گردید.(ص 176 – 177) از سال 48 اشاره به برگزاری دعای ندبه در مهدیه امیریه تهران شده است.(ص 214) نویسنده این سطور به خاطر دارد که طی سالهای 50 و اندکی پس از آن، در مسجد محله، هر هفته نوار دعای ندبه هفته پیش کافی را برای مردم پخش می‌کردند و مورد استقبال مردم قرار می‌گرفت. هر چه زمان جلوتر می‌رفت در عین آن که انتقادات اجتماعی نسبت به فحشا و فساد بیشتر می‌شد، رنگ سیاسی آن کمتر می‌گردید. با این حال، همچنان ساواک مراقب بود و در هر فرصت به او تذکر می‌داد. در مواردی وی همچنان در پایان منبر بر دولت یهود نفرین کرده از خداوند می‌خواست تا آن را سرنگون کند.(ص 185، 188) یکبار هم بعدها در سال 51 در پایان سخنرانی خود گفته بود: خدایا به حق امام زمان ترا قسمت می‌دهیم که هر کس از یهودیان علنی و یا خفا حمایت می‌کند ذلیل گردان.(ص 342) و در منبر دیگر: پروردگارا! آن کس را که به وسیله پول، سرباز، اسلحه و… به یهودیان اسرائیل کمک می‌کند دودمانش را ریشه کن کن.(ص 347) یکبار هم یوسف کهن که نواری از مرحوم کافی را که شدیداً ضد یهودی بود از یک دوره گرد خریده بود برای مقامات مسئول برده و اعتراض کرده است که چرا یک روضه‌خوان بایست اینچنین بر ضد یهود سخن بگوید.(ص 394 – 395، 400)

مرحوم کافی در مهر 48 در قم درباره فساد سخنرانی کرد و از جمله درباره سینمای قم به مردم هشدار داد. این بار هم ساواک قم او را خواست و از وی تعهد گرفت که دیگر این مطالب را بیان نکند.(ص 206) زمانی که مرحوم کافی در آبان 48 برای منبر به همدان رفت، پس از یک شب سخنرانی، ساواک از ادامه سخنرانی او ممانعت به عمل آورد.(ص 217) وی در برخی از سخنرانی‌های خود از اصلاحات ارضی هم انتقاد کرده و زمین‌های گرفته شده را حرام دانسته به طوری که برخی از کشاورزان رسماً نام نوشته و اعلام کرده‌اند که زمین‌ها را نمی‌خواهند.(ص 228) یکی از تکیه کلام‌های او درباره زن است، بیشتر از این زاویه که در این جامعه زنان و دختران را به فساد کشانده‌اند. همچنین درباره به‌کارگیری زنان در امور اجرایی انتقادهایی را مطرح می‌کند. به علاوه، مسئله حجاب از نکاتی است که وی درباره آن تأکید زیادی می‌کند. مرحوم کافی در تیرماه سال 49 احضار و مورد بازجویی قرار گرفت. این بازجویی در ارتباط با مسائلی بود که پس از شهادت سید محمدرضا سعیدی در مشهد و در دستگاه آقای میلانی رخ داد.(ص 256 – 257)

از نظر ساواک چهار نفر عامل سروصدا در مشهد پس از شهادت سعیدی بودند: شیخ عباس طبسی، سید علی خامنه‌ای، شیخ محمد رضا محامی، و شیخ احمد کافی واعظ.(ص 258) کسی هم برای ساواک گفته بود: کافی در مدت اقامت خود در مشهد با حرارت شدید خبر فوت سعیدی را در بین مردم انتشار داد و به هر کس می‌رسید می‌گفت سازمان امنیت نسبت به مدرسین قم و تهران فلان کرد سعیدی را به قدری شکنجه داده که شهید شده. این مطالب را چنان با آب و تاب تعریف می‌کرد که باعث برهم نظم حوزه علمیه و تحریک عده‌ای گردید.(ص 261) جلسه دوم بازجویی وی هم در ادامه آمده و مبحث همان است.(ص 262 – 266) اما گزارش کافی از شهادت سعیدی که آن را در مجلسی بیان کرده، بینش سیاسی کافی را به خوبی نشان می‌دهد.(ص 280) سخنرانی‌های بعدی مرحوم کافی همچنان اعتراض آمیز و انتقادی است: شیعه امام صادق هر چقدر فشار ببیند به کوره حدادی برود و شکنجه ببیند شفاف‌تر می‌شود. چرا ثبات قدم ندارید… چرا از پیغمبر، قرآن، امام حسین، امام زمان و نایب امام زمان حمایت نمی‌کنید.(ص 270)

در اوایل بحث اشاره کردیم که از سال 48 – 49 به دلیل انتشار برخی از نوشته‌ها مانند شهید جاوید و آثاری از ابوالفضل برقعی و نیز بالا گرفتن نظریات صادره از حسینیه ارشاد، این اتهام مطرح شد که وهابی‌ها در ایران مشغول فعالیت هستند. این اتهام سبب شد تا به دلیل ارتباط آن مسائل با جریان مبارزه، کسانی در مبارزه تردید بکنند. در سخنرانی‌های مرحوم کافی در سال 49 چند بار اشاره به این امر شده است: «وضع مملکت خیلی خراب شده. کسی هم جرئت نمی‌کند حرف حسابی بزند. چون فوراً تحت تعقیب قرار خواهد گرفت. الان وهابی‌ها در ایران دارند علیه دین اسلام فعالیت می‌کنند. اگر من آزاد بودم می‌گفتم که آنها از کدام چمشه آب می‌خورند».(ص 282: 7/8/1349) البته وی در همین سخنرانی به مردم توصیه می‌کند که مردم باید به نماینده امام زمان (ع) رجوع کنند و گزارشگر ساواک هم می‌افزاید که مقصودش امام خمینی است. چندی بعد او در سخنرانی دیگری اشاره به کتاب ابوالفضل برقعی کرده که در آن به امیرمؤمنان (ع) اهانت شده و روشن است که مقصودش از فعالیت‌های وهابی همین حرکات بوده است.(ص 288) در آنجا به اشتباه ابوالفتح برقعی نوشته شده است.

نمونه دیگر مخالفت کافی با قرآن چاپ فرح بود که در یک سخنرانی در آبان 49 تلویحاً آن را محکوم کرده و باز شدن دکان‌های مختلف به نام دین و توسل آنان به حربه دین را محکوم کرد. در اینجا هم گزارشگر ساواک یقین کرده است که این سخنرانی درباره تفسیر قرآنی بوده که بنا به دستور شهبانو تهیه و چاپ شده است.(ص 284) در سال 50 ساواک در گزارشی نوشته است که مرحوم کافی به مشهد آمده است و به شهربانی رفته خود را فردی خدمتگزار معرفی کرده. او را به ساواک هدایت کرده‌اند در آنجا هم تعهد داده حرف خلافی نزد اما «برخلاف تعهد سپرده شده و بدون توجه به تذکراتی که به او داده شده، اغلب به طور کنایه خارج از موضوع سخنرانی و انتقاد می‌کند».(ص 292) انتقاد ساواک به تندی‌های شدید او به بی‌حجاب‌ها و دادن نسبت‌های زشت است. این در حالی است که همسر اغلب کارگزاران دولتی بی‌حجابند. تحلیل ساواک این بود که کافی این مطالب را می‌گوید تا مشهور شود و قصدش آن است تا با دستگیر کردن او سروصدایی بشود و بازار او داغ‌تر شود. ساواک در گزارش مشابهی همین نکته را درباره شهید هاشمی نژاد هم عنوان کرده است.(ص 293 – 294) به درخواست نصیری و به دنبال این قبیل گزارشها نام مرحوم کافی هم در لیست وعاظ ممنوع المنبر در رمضان سال 1391 ق یعنی سال 1350 آمده است.(ص 296 – 297) در این فهرست نام آقایان طالقانی، باهنر، مهدوی کنی، خزعلی، هاشمی رفسنجانی، محلاتی، وتعدادی دیگر دیده می‌شود. ساواک در اواخر شهریور سال 50 او را احضار و به دلیل طرح مطالبی روی منبر بر ضد دستگاه بازجویی کرده به او هشدار داد. مرحوم کافی هم روی زرنگی گفت که کسانی او را تهدید تلفنی می‌کنند که چرا روی منبر مطالبی بر ضد حکومت نمی‌گوید. در این‌باره یک یادداشت کتبی هم تسلیم کرد.(ص 313 – 314) با این حال، چند روز بعد بود که داستان صفوان جمال را که شترهایش را به هارون اجاره داده بود و امام کاظم (ع) با او برخورد کرد به تفصیل روی منبر بیان کرد.(ص 317) گزارشگر ساواک بعد از یکی از همین سخنرانی‌ها که به نوعی اشاره به زمامداران هم بوده به نقل از برخی از مردم می‌گوید که آن‌ها می‌گفتند: واقعاً آخوند مبارزی است.(ص 335) ساواک با کنترل و مراقبت شدید از کافی و تلفن‌های او اشاره می‌کند که وی بسیار مزور است و همه کارهای خود را با آقای فلسفی مشورت می‌کند. ساواک در اواخر سال 51 به دنبال این طرح بوده است تا کافی را از مهدیه جدا کرده و شخص دیگری را برای مهدیه در نظر بگیرد.(ص 354) ارتباط آقای کافی با فلسفی زیاد بود و زمانی که او ممنوع المنبر بود، کافی روی منبر از قول آیت الله بروجردی نقل کرد که نگویید فلسفی بگویید شمشیر برنده اسلام.(ص 362)

در سال 51 یا حوالی آن، مرحوم کافی چند بار به حسینیه ارشاد هم اعتراض کرده و یکبار هم آن را “یزیدیه اضلالیه” نام برده اما در اسناد ساواک اشاره‌ای در این‌باره نیامده است. همچنین از سفر مرحوم کافی به مکه در سال 52 و 53 جلوگیری شده است.(ص 401) قاعدتاً به دلیل تذکرات مکرر و نیز سخت‌تر شدن اوضاع سیاسی کشور در سالهای 51 – 55  اندکی از حدت تندی‌های مرحوم کافی کاسته شده باشد. با این حال انتقادهای اجتماعی و اخلاقی او ادامه داشته و یکبار در سال 54 ساواک درخواست کرده است که: به وی تذکر داده شود که در بالای منبر صرفاً به مسائل مذهبی پرداخته و از عنوان نمودن مطالب تحریک آمیز اجتناب نماید.(ص 393) اما اینها تأثیر چندانی نداشت. چندی بعد کافی در منبرش در مهدیه گفت: معاویه با زور بر مردم آن زمان حکومت می‌کرد و می‌خواست در قلب مردم برای خودش محبت ایجاد کند مگر می‌شود با زور بر مردم حکومت کرد؟(ص 401) ساواک در تاریخ 8/9/54 درباره او نوشت: نامبرده بالا یکی از وعاظ افراطی و اخلالگر است که تحریکات و اقداماتی در زمینه ضدیت مردم با یکدیگر معمول داشته و فعالیت‌هایی در جهت خلاف مصالح مملکتی و اخلال در نظم عمومی انجام و رویه نامطلوب و نادرست خود را همچنان دنبال می‌نماید به نحوی که وجود یاد شده در منطقه تهران موجبات بر هم خوردن نظم و آرامش عمومی را فراهم می‌سازد.(ص 402) نتیجه آن شد که مرحوم کافی را در آذرماه 1354 برای مدت سه سال تبعید به ایلام محکوم کردند.(ص 407)

مرحوم کافی در ابتدای اقامتش در ایلام ضمن نامه مفصلی با اظهار بی اطلاعی از علت تبعید خود شرحی از خدمات دینی و اجتماعی خود را طی یک نامه مفصل نوشت. وی در این نامه درباره اقدامات خود در ساختن درمانگاه‌ها و مدارس و نیز تلاش برای حفظ اعتقادات مردم و نیز منبرهایش بر ضد دولت بعثی عراق در اخراج ایرانیان را مورد تأکید قرار داد..(ص 412 – 414) نامه‌ای هم به آیت الله خوانساری نوشت تا نزد مقامات وساطت کرده زمینه بازگشت او را فراهم سازند.(ص 418) ساواک با بازگشت وی موافقت نکرده، روی سخنرانی ضد یهودی وی انگشت گذاشت.(ص 420) بعید نیست که این اقدام برای راضی کردن کلیمیان و یا حتی اسرائیل صورت گرفته باشد. کار منبر و نماز مرحوم کافی در ایلام گرفت و پس از گذشت بیست روز، مقامات شهر از وی خواستند تا دیگر منبر نرود.(ص 422) وساطت آیت الله خوانساری و دیگران تا پاییز سال 55 به جایی نرسید و او همچنان در تبعید به‌سر می‌برد. وی در دوم آذر 55 پس از قریب یک سال تبعید به تهران بازگشت.(ص 434) در اسنادی که به چاپ رسیده جز یکی دو مورد از سخنرانی‌های وی در سال نیمه اول سال 56 گزارشی نیست، جز یک گزارش که او از اجرای احکام اسلامی در سعودی ستایش کرده و تلویحاً از عدم اجرای آنها در ایران اظهار ناخشنودی نموده است.(ص 438)

نخستین گزارش جدید درباره برگزاری مراسم چهلم حاج آقا مصطفی خمینی در مهدیه است که به نوشته ساواک: “گرداننده این مراسم شیخ احمد کافی و واعظی که منبر رفته شیخ ابوالقاسم اسلامی قمی بوده است.”(ص 441) مرحوم کافی از جمله منبری‌هایی بود که پس از واقعه قم در 19 دی 56 به اعتراض از ایراد سخنرانی خودداری کردند.(ص 446) نیز پس از سخنرانی وی در 28 اردیبهشت 57 در سیرجان تظاهرات ضد حکومتی برگزار شد.(ص 450) مرحوم کافی در چهلم شهدای یزد هم که در 19 اردیبهشت سال 57 برگزار شد سخنرانی کرده و گفت که من: به وسیله ارتباط قلبی این عزاداری را به ساحت آیت الله خمینی می‌رسانم.(ص 452) بر اساس گزارش دیگر مرحوم کافی در روز 29/4/57 (روز جمعه نیمه شعبان المعظم سال 1398 ق) در حالی که از قوچان عازم زیارت مشهد بود، اتومبیلش با دو اتومبیل دیگر تصادف و در نتیجه خود او و فرزند ده ساله و هفت نفر دیگر کشته شدند.(ص 458) جنازه وی روز 31 همان ماه در مشهد با حضور ده هزار نفر از افراطیون مذهبی به صحن آورده شده و پس از نماز خواندن آیت‌الله سیدعبدالله شیرازی بر آن با هواپیما به تهران منتقل شد. پس از آن بود که جمعیت در شهر پراکنده شده و تظاهرات زیادی به راه افتاد.(بنگرید: ص 458 – 461) بعد از انتقال به تهران و مراسم در مهدیه مجدداً جنازه مرحوم کافی به مشهد منتقل و در خواجه ربیع دفن شد. بازتاب این ماجرا در قم هم به تظاهرات مخالفان دولت منجر شد.(ص 470) در اصفهان هم پس از برگزاری مراسم فاتحه وی تظاهرات شد(ص 473) و نیز در کاشان(ص 478) و به احتمال بسیاری از شهرهای دیگر آن زمان شایع گردید که: شیخ احمد کافی چون چندین بار از وضع کنونی کشور انتقاد کرده بود به دست دشمنان به قتل رسید.(ص 476) در تهران هم روز پنجم مرداد 57 برای مرحوم کافی در مهدیه فاتحه گذاشته شد که پس از اتمام مردم با شعار مرگ بر منصور و زنده باد خمینی از حسینیه بیرون آمدند.(ص 481) روحانیت تهران هم در مسجد آرک فاتحه گرفته بود که آن هم تبدیل به تظاهرات ضد حکومتی شد.(ص 484) تعداد دیگری گزارش مربوط به مجالس فاتحه برای مرحوم کافی در شهرهای مختلف در ادامه آمده است که در بیشتر آنها منجر به رخدادهای ضد حکومتی شده و بی تردید باید این واقعه را از عوامل مؤثر در گسترش بیش از پیش تظاهرات ضد حکومتی در ایران در این مقطع دانست. کیفیت تصادف نیز در گزارشی در همین مجموعه اسناد درج شده است.(ص 507 – 509)

کافیِ مبارز به روایت اسناد

چرا آقامصطفی خمینی از دیدار شیخ احمدکافی با امام جلوگیری کرد؟

نمونه اول آقای سید محمد علی میلانی فرزند مرحوم آقای میلانی بود که ایشان به جهت این که فردی روشنفکر مآب و دنیا دوست و مقام طلب بود به تدریج تحت نفوذ ساواک قرار گرفت و به همکاری با آنها پرداخت. سید محمد علی در مقطعی به نجف آمد ولی نه تنها حاج آقا مصطفی بلکه هیچ یک از اطرافیان و نزدیکان حضرت امام به ملاقات وی نرفتند تا اینکه خود او به جهت اینکه دیدار با امام را به نفع خویش می‌دید، برای ملاقات با معظم له به بیت ایشان آمد و موقعی که مرحوم حاج آقا مصطفی از ورود وی با خبر شد به نزدیک اتاقی که او در آن نشسته بود آمد و با صدای بلند به طوری که وی بشنود گفت: بعضی‌ها آن قدر پررو و بی شرم هستند که با همه چیز و همه کس مخالفت می‌کنند، جز موضوعاتی که منافع مادی و جاه‌طلبی‌شان را تأمین و ارضا می‌کند و الان نیز آمده‌اند و توقع دارند که حاج آقا آنها را بپذیرد. سید محمد علی علی‌رغم این برخورد حاج آقا مصطفی باز هم مدتی به انتظار نشست و حتی به اتاق بالا و اندرونی و محل ملاقات امام با افراد رفت، اما حضرت امام اجازه ملاقات به وی نداد و ایشان مجبور شد از راهی که آمده بود برگردد.

نمونهٔ دوم دربارهٔ مرحوم شیخ احمد کافی بود. مرحوم حاج آقا مصطفی در مورد ایشان هم سخت‌گیری کرد و اجازه نداد که وی به ملاقات حضرت امام برود. به هر حال اصل قضیه ملاقات آقای کافی با امام از این قرار است که یک سال در ایام محرّم، آقای کافی به نجف آمد. ایشان با بنده تقریباً دوست و آشنا بود. مرحوم کافی اصالتاً یزدی بود و هم اکنون نیز طایفه ایشان در یزد شهرت دارند. آن مرحوم قبل از بنده برای تحصیل علوم دینی عازم نجف شده بود، منتهی در این زمینه توفیق چندانی به دست نیاورده بود و با صدای زیبا و گیرایی که داشت در مجالس و محافل به روضه‌خوانی می‌پرداخت. یکی از این مجالس، جلسه موعظه و درس اخلاق بود که در منزل شهید مدنی برگزار می‌شد و آقای کافی در پایان سخنرانی شهید مدنی روضه می‌خواند. گفتنی است که مرحوم کافی بخشی از کتاب شرح لمعه را نیز نزد بنده فرا گرفته بود. وی به منزل ما آمد و درخواست کرد که من امکان ملاقات ایشان با حضرت امام را فراهم کنم و از آنجا که برنامه‌های امام نظم و ترتیب خاصی داشت علی‌رغم تلاش بنده امکان ملاقات تا روز هفتم محرم که حضرت امام در نجف بود مهیّا نشد تا اینکه حضرت امام طبق معمول به کربلا مشرف شد و ما هم همراه ایشان رفتیم. حضرت امام معمولاً تا سیزدهم ماه محرم و هنگام آمدن دسته معروف طویریج به کربلا در این شهر اقامت می‌کرد. در همین ایام نیز بنده به جهت اصرار فوق‌العاده آقای کافی درصدد بودم اجازه ملاقات ایشان با امام را بگیرم تا اینکه حاج آقا مصطفی مرا دید و گفت: شنیده‌ام شما می‌خواهید آقای کافی را به ملاقات آقا ببرید؟
گفتم بله. ایشان هم اصالتاً همشهری بنده می‌باشد، قصد دارم امکان این دیدار را فراهم کنم.
حاج آقا مصطفی گفت: به هر حال صلاح نیست ایشان با حاج آقا دیدار کند.
گفتم چرا؟
ایشان فرمود: برای اینکه آقای کافی مدتی قبل از اینکه عازم نجف شود بنا به دعوت در مجلس ختم یکی از اعضای ساواک شرکت نمود و الان نیز هدفش از این ملاقات سرپوش گذاشتن روی کار ناشایستی است که انجام داده است.[i] و ما در ایران افرادی داریم که اعمال و رفتار شخصیتهای معروف و شناخته شده را در ارتباط با رژیم پهلوی برای ما گزارش می‌کنند، کار آقای کافی نیز توسط همان افراد به اطلاع ما رسیده است”. (خاطرات آیت‌الله خاتم یزدی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1381، صص 149-151)
 

ارجاعات:

[i] آیت الله خاتم یزدی در پی نوشت عنوان کرده است که چنین عملی در مورد مرحوم کافی به اثبات نرسیده است.

الحاقیه:
🔻درپی انتشار روایت آیت الله خاتم یزدی از ماجرای ممانعت سیدمصطفی خمینی از دیدار شیخ احمد کافی با امام خمینی، فرزند مرحوم کافی تکذیبیه زیر را در اختیار سایت دین آنلاین گذاشت:

بسم الله الرحمن الرحیم
اینجانب فرزند مرحوم کافی هستم که مع الاسف از درج این مطلب کذب و دروغ نسبت به مرحوم کافی الان اطلاع پیدا کردم و از باب وظیفه دینی چند سطر کوتاه می نویسم:

✔️گرچه معتقدم ارباب مرحوم کافی امام زمان(ع) روحی له فدا همچنانکه بعد چهل سال از شهادت مرحوم کافی با نداشتن هیچگونه تریبون تبلیغاتی، این نوکر وفادار را در اوج عزت نگه داشته است همچنان دامن او را از دروغهای شاخدار و تهمت های ناروایی مثل ارتباط با ساواک محفوظ میدارد.

نظرخوانندگان محترم را به چند نکته جلب میکنم:

۱- سازمان اسناد انقلاب اسلامی بعد از انقلاب با پژوهش کامل در اسناد ساواک که در جریان انقلاب به دست امت حزب الله افتاده بود کتابی را با عنوان یاران امام منتشر کرد در چند مجلد،که جلد هشتم آن اختصاص به شهید کافی دارد در این کتاب هشتصد سند از ساواک منتشر شده که ساواک از مرحوم کافی به ستوه آمده بوده است، لطفا مراجعه کنید و بخوانید آنجا اسناد بدست آمده سخن می گویند نه فرزند مرحوم کافی دفاع کند از پدر؛

۲ – مرحوم کافی حدود چهل بار دستگیر و زندانی شده است که هنوز عکسها ی زندان ایشان و بعضی از خطبایی که با ایشان زندان بوده اند زنده اند مثل حاج سید ابوالقاسم شجاعی و….
چگونه ایشان ارتباطش با ساواک محرز شده بود!؟

۳-مرحوم کافی در سال ۱۳۵۴ از طرف ساواک به مدت سه سال تبعید شدند به شهر ایلام که با کوشش و سعایت مراجع تقلید مخصوصا مرحوم آیت الله العظمی سید احمد خوانساری مدت تبعید ایشان به یکسال تقلیل یافت،و ایشان سال ۱۳۵۴ به ایلام منتقل شدند، مرحوم کافی ساواکی بود!؟

ای کاش دروغ استخوان داشت و در گلوی دروغگو میماند و رسوایش میکرد.

واما آخرین نکته:
۴- بنده خودم در سال ۱۳۵۶ با مرحوم کافی در سفر زیارتی عراق همسفر بودم علما و مراجع از ایشان دعوت ناهار و شام میکردند و مرحوم امام هم از ایشان دعوت کردند و ایشان که علاقه خاصی به امام داشتند با اشتیاق پذیرفتند و رفتند. کسی که در آن روز همراه مرحوم کافی بود در منزل امام حضرت آیت الله سید حسن مرتضوی هستند که الان از علما و بزرگان ساکن در مشهد هستند و از طرف رهبر معظم انقلاب بعنوان رییس شورای حوزه علمیه مشهد انتخاب شدند.
ایشان خودشان تعریف میکنند جلسه منزل امام در نجف و پذیرایی از مرحوم کافی را،
چه کسی دروغ به این بزرگی را نسبت مرحوم کافی ساخته، نمیدانم هنوز نامه هایی که بین امام و مرحوم کافی رد و بدل شده موجود است در دفترنشر آثار امام.

وظیفه ام بود از این سرباز حضرت ولی عصر که خوشبختانه پدر حقیر بودند دفاع کنم، گرچه ارباب رسم نوکر داری به احسن وجه میداند.

محسن کافی، قم

چرا آقامصطفی خمینی از دیدار شیخ احمدکافی با امام جلوگیری کرد؟

نمونه اول آقای سید محمد علی میلانی فرزند مرحوم آقای میلانی بود که ایشان به جهت این که فردی روشنفکر مآب و دنیا دوست و مقام طلب بود به تدریج تحت نفوذ ساواک قرار گرفت و به همکاری با آنها پرداخت. سید محمد علی در مقطعی به نجف آمد ولی نه تنها حاج آقا مصطفی بلکه هیچ یک از اطرافیان و نزدیکان حضرت امام به ملاقات وی نرفتند تا اینکه خود او به جهت اینکه دیدار با امام را به نفع خویش می‌دید، برای ملاقات با معظم له به بیت ایشان آمد و موقعی که مرحوم حاج آقا مصطفی از ورود وی با خبر شد به نزدیک اتاقی که او در آن نشسته بود آمد و با صدای بلند به طوری که وی بشنود گفت: بعضی‌ها آن قدر پررو و بی شرم هستند که با همه چیز و همه کس مخالفت می‌کنند، جز موضوعاتی که منافع مادی و جاه‌طلبی‌شان را تأمین و ارضا می‌کند و الان نیز آمده‌اند و توقع دارند که حاج آقا آنها را بپذیرد. سید محمد علی علی‌رغم این برخورد حاج آقا مصطفی باز هم مدتی به انتظار نشست و حتی به اتاق بالا و اندرونی و محل ملاقات امام با افراد رفت، اما حضرت امام اجازه ملاقات به وی نداد و ایشان مجبور شد از راهی که آمده بود برگردد.

نمونهٔ دوم دربارهٔ مرحوم شیخ احمد کافی بود. مرحوم حاج آقا مصطفی در مورد ایشان هم سخت‌گیری کرد و اجازه نداد که وی به ملاقات حضرت امام برود. به هر حال اصل قضیه ملاقات آقای کافی با امام از این قرار است که یک سال در ایام محرّم، آقای کافی به نجف آمد. ایشان با بنده تقریباً دوست و آشنا بود. مرحوم کافی اصالتاً یزدی بود و هم اکنون نیز طایفه ایشان در یزد شهرت دارند. آن مرحوم قبل از بنده برای تحصیل علوم دینی عازم نجف شده بود، منتهی در این زمینه توفیق چندانی به دست نیاورده بود و با صدای زیبا و گیرایی که داشت در مجالس و محافل به روضه‌خوانی می‌پرداخت. یکی از این مجالس، جلسه موعظه و درس اخلاق بود که در منزل شهید مدنی برگزار می‌شد و آقای کافی در پایان سخنرانی شهید مدنی روضه می‌خواند. گفتنی است که مرحوم کافی بخشی از کتاب شرح لمعه را نیز نزد بنده فرا گرفته بود. وی به منزل ما آمد و درخواست کرد که من امکان ملاقات ایشان با حضرت امام را فراهم کنم و از آنجا که برنامه‌های امام نظم و ترتیب خاصی داشت علی‌رغم تلاش بنده امکان ملاقات تا روز هفتم محرم که حضرت امام در نجف بود مهیّا نشد تا اینکه حضرت امام طبق معمول به کربلا مشرف شد و ما هم همراه ایشان رفتیم. حضرت امام معمولاً تا سیزدهم ماه محرم و هنگام آمدن دسته معروف طویریج به کربلا در این شهر اقامت می‌کرد. در همین ایام نیز بنده به جهت اصرار فوق‌العاده آقای کافی درصدد بودم اجازه ملاقات ایشان با امام را بگیرم تا اینکه حاج آقا مصطفی مرا دید و گفت: شنیده‌ام شما می‌خواهید آقای کافی را به ملاقات آقا ببرید؟
گفتم بله. ایشان هم اصالتاً همشهری بنده می‌باشد، قصد دارم امکان این دیدار را فراهم کنم.
حاج آقا مصطفی گفت: به هر حال صلاح نیست ایشان با حاج آقا دیدار کند.
گفتم چرا؟
ایشان فرمود: برای اینکه آقای کافی مدتی قبل از اینکه عازم نجف شود بنا به دعوت در مجلس ختم یکی از اعضای ساواک شرکت نمود و الان نیز هدفش از این ملاقات سرپوش گذاشتن روی کار ناشایستی است که انجام داده است.[i] و ما در ایران افرادی داریم که اعمال و رفتار شخصیتهای معروف و شناخته شده را در ارتباط با رژیم پهلوی برای ما گزارش می‌کنند، کار آقای کافی نیز توسط همان افراد به اطلاع ما رسیده است”. (خاطرات آیت‌الله خاتم یزدی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1381، صص 149-151)
 

ارجاعات:

[i] آیت الله خاتم یزدی در پی نوشت عنوان کرده است که چنین عملی در مورد مرحوم کافی به اثبات نرسیده است.

الحاقیه:
🔻درپی انتشار روایت آیت الله خاتم یزدی از ماجرای ممانعت سیدمصطفی خمینی از دیدار شیخ احمد کافی با امام خمینی، فرزند مرحوم کافی تکذیبیه زیر را در اختیار سایت دین آنلاین گذاشت:

بسم الله الرحمن الرحیم
اینجانب فرزند مرحوم کافی هستم که مع الاسف از درج این مطلب کذب و دروغ نسبت به مرحوم کافی الان اطلاع پیدا کردم و از باب وظیفه دینی چند سطر کوتاه می نویسم:

✔️گرچه معتقدم ارباب مرحوم کافی امام زمان(ع) روحی له فدا همچنانکه بعد چهل سال از شهادت مرحوم کافی با نداشتن هیچگونه تریبون تبلیغاتی، این نوکر وفادار را در اوج عزت نگه داشته است همچنان دامن او را از دروغهای شاخدار و تهمت های ناروایی مثل ارتباط با ساواک محفوظ میدارد.

نظرخوانندگان محترم را به چند نکته جلب میکنم:

۱- سازمان اسناد انقلاب اسلامی بعد از انقلاب با پژوهش کامل در اسناد ساواک که در جریان انقلاب به دست امت حزب الله افتاده بود کتابی را با عنوان یاران امام منتشر کرد در چند مجلد،که جلد هشتم آن اختصاص به شهید کافی دارد در این کتاب هشتصد سند از ساواک منتشر شده که ساواک از مرحوم کافی به ستوه آمده بوده است، لطفا مراجعه کنید و بخوانید آنجا اسناد بدست آمده سخن می گویند نه فرزند مرحوم کافی دفاع کند از پدر؛

۲ – مرحوم کافی حدود چهل بار دستگیر و زندانی شده است که هنوز عکسها ی زندان ایشان و بعضی از خطبایی که با ایشان زندان بوده اند زنده اند مثل حاج سید ابوالقاسم شجاعی و….
چگونه ایشان ارتباطش با ساواک محرز شده بود!؟

۳-مرحوم کافی در سال ۱۳۵۴ از طرف ساواک به مدت سه سال تبعید شدند به شهر ایلام که با کوشش و سعایت مراجع تقلید مخصوصا مرحوم آیت الله العظمی سید احمد خوانساری مدت تبعید ایشان به یکسال تقلیل یافت،و ایشان سال ۱۳۵۴ به ایلام منتقل شدند، مرحوم کافی ساواکی بود!؟

ای کاش دروغ استخوان داشت و در گلوی دروغگو میماند و رسوایش میکرد.

واما آخرین نکته:
۴- بنده خودم در سال ۱۳۵۶ با مرحوم کافی در سفر زیارتی عراق همسفر بودم علما و مراجع از ایشان دعوت ناهار و شام میکردند و مرحوم امام هم از ایشان دعوت کردند و ایشان که علاقه خاصی به امام داشتند با اشتیاق پذیرفتند و رفتند. کسی که در آن روز همراه مرحوم کافی بود در منزل امام حضرت آیت الله سید حسن مرتضوی هستند که الان از علما و بزرگان ساکن در مشهد هستند و از طرف رهبر معظم انقلاب بعنوان رییس شورای حوزه علمیه مشهد انتخاب شدند.
ایشان خودشان تعریف میکنند جلسه منزل امام در نجف و پذیرایی از مرحوم کافی را،
چه کسی دروغ به این بزرگی را نسبت مرحوم کافی ساخته، نمیدانم هنوز نامه هایی که بین امام و مرحوم کافی رد و بدل شده موجود است در دفترنشر آثار امام.

وظیفه ام بود از این سرباز حضرت ولی عصر که خوشبختانه پدر حقیر بودند دفاع کنم، گرچه ارباب رسم نوکر داری به احسن وجه میداند.

محسن کافی، قم

چرا آقامصطفی خمینی از دیدار شیخ احمدکافی با امام جلوگیری کرد؟

در سال 2018 دین کلیدی برای سیاست‌ خواهد بود

دین در رویدادهای جهانِ امروز تبدیل به بازیکن مهمی شده است. بر اساس نتایج مؤسسۀ افکارسنجی گالوپ، بریتانیا یکی از ده کشور مذهبی‌ در جهان است (چین رتبۀ اول را دارد)؛ از این رو بریتانیا مقرر کرد که رسانۀ بی‌بی‌سی به منظور بازتابِ دقیق‌تر واقعیتِ دنیای امروز،  برنامه‌های مذهبی را افزایش دهد.

در اینجا به آنچه از دین و سیاست در سال 2018 انتظار داریم می‌پردازیم.
آزادی مذهبی موضوع اصلی در مسائل داخلی و خارجی خواهد بود. در غرب، حقِ داشتن ِاعتقاد مذهبی و حق بیان اعتقادِ مذهبی به ندرت مشکل‌ساز می‌شود، اما مشکلات در جایی نمود پیدا می‌کنند که حقِ انجام اعمال مذهبی، با آزادی و حقوق افراد دیگر مغایرت پیدا می‌کند. یک ارزش مثبت بایست نسبت به دیگری سنجیده شود. در مورد پروندۀ کیک عروسی ازدواج همجنسگراها – زمانی پرونده باز شد که در ایالت کلرادو یک طراح کیک مسیحیِ معتقد، از طراحی کیک عروسیِ دو مرد سر باز زد و دادگاه ایالت کلرادو، بر اساس قوانین ضدتبعیض، علیه طراح کیک رأی صادر کرد و طراح کیک به رأی دادگاه اعتراض کرد و گفت طراحی کیک یک کار هنری است نه یک خدمت اقتصادی و طبق متمم اول قانون اساسی آمریکا، دولت نمی‌تواند یک فرد را مجبور به تولید محتوا یا بیان هنری کند. کمیسیون حقوق مدنی کلرادو تصمیم خواهد گرفت که آیا کسب‌وکارهای تجاری می‌توانند از عقاید مذهبی برای دور زدن قوانین ضدتبعیض استفاده کنند یا خیر.

این تنها مورد نبود اما برجسته‌ترین دعوای قانونی بود که در سال 2017 درگرفت، مشاجرات مربوط به مسائل پیشگیری از بارداری و سقط جنین نیز ادامه دارد.

حتی کانادا، همسایۀ شمالی آرامِ امریکا، در سال 2017 شاهد منازعاتی در مورد آزادی مذاهب بود. یکی از موارد این بود که دادگاه عالی کانادایی تصمیم بگیرد که بر اساس حقوق آزادی مذهبی انجمن‌ها و فرقه‌ها، شاهدان یَهوه بدون دخالت دولت اعضایشان را تعیین کنند.

در مورد بالاگرفتن تنش در مسائل مربوط به آزادی مذهب، رِی پنینگز، معاون اجرائی مؤسسۀ پژوهشی مسیحی آمریکای شمالی به نام کاردِس، گفت: «به طور تاریخی ما قدرِ آزادی مذاهب را اغلب ندانسته‌ایم، و فقط به اعتراض‌ها و تخطی‌ها واکنش نشان داده‌ایم.» او خاطرنشان کرد که ما این کار را در مورد آزادی‌های بنیادی دیگر مثل آزادی بیان و اندیشه نیز اعمال می‌کنیم. اکنون «وجود این آزادی‌های اصلی است که بایست در فضای عمومی از آن دفاع کنیم، نه استثنائات».

دین و سیاست همه‌جا با یکدیگر تعامل دارند. در اروپا، شاهد افزایش جمعیت مهاجر مسلمان در کنار کاهش مسیحیان بومی، و افزایش سکولارها هستیم، این گروه‌ها یک ترکیب جمعیتی با پیامدهای بسیار برای آیندۀ جامعه هستند. برای مثال در آلمان متوسط سنِ بومی‌ها 47 سال است. مهاجران جوان‌تر هستند، میزان زادوولدشان بیشتر است و مذهبی‌تر هستند. این پویایی منجر به پیامدهای اجتماعی و سیاسی، از جمله افزایش فعالیت سیاسی ضد ورود مهاجران می‌شود.

با گذشت سال‌ها بررسی‌های دقیقی صورت گرفته است. در خاورمیانه، مهم‌ترین مسئله این است که آیا در کشورهای مختلف شاهد کاهشِ اسلامِ تندرو خواهیم بود؟ شواهدی برای این وجود دارد.
عربستان سعودی، سرمایه‌گذار و صادرکنندۀ اصلی وهابیان افراطی و اسلام سلفی به سراسر جهان، آغاز به اقدامات کوچکی کرده است که به منظور گشایش فضا برای چنین جامعۀ سنت‌گرایی، گام‌های مهمی محسوب می‌شود. اکنون زنان اجازۀ رانندگی دارند، اولین سالن تئاتر در عربستان سعودی افتتاح شده است. در تونس، در حال حاضر ازدواج‌ میان مسلمانان و مسیحیان مجاز شده است. عبد الفتاح السیسی، رئیس جمهور مصر، به طور علنی از دانشمندان اسلامی و رهبران مذهبی خواسته است که اسلام معتدل‌تری را شکل دهند. آنها همچنان فرصت همراهی کردن دارند.

حتی ممکن است تحرکاتی را در ایران … شاهد باشیم … گرچه یک نیمه‌دموکراسی در ایران برقرار است، مذهب استقراریافته در ایران است که سیاست خارجی را تعیین می‌کند…

نگاه به سیاست‌ها و رویدادهای جهانی از لنزهای مذاهب مختلف، زوایای معناداری از وضعیت بشر در سال 2018 را به ما نشان می‌دهد؛ ما نگاه‌مان را از روی این لنزها برنمی‌داریم.

در سال 2018 دین کلیدی برای سیاست‌ خواهد بود

دین در رویدادهای جهانِ امروز تبدیل به بازیکن مهمی شده است. بر اساس نتایج مؤسسۀ افکارسنجی گالوپ، بریتانیا یکی از ده کشور مذهبی‌ در جهان است (چین رتبۀ اول را دارد)؛ از این رو بریتانیا مقرر کرد که رسانۀ بی‌بی‌سی به منظور بازتابِ دقیق‌تر واقعیتِ دنیای امروز،  برنامه‌های مذهبی را افزایش دهد.

در اینجا به آنچه از دین و سیاست در سال 2018 انتظار داریم می‌پردازیم.
آزادی مذهبی موضوع اصلی در مسائل داخلی و خارجی خواهد بود. در غرب، حقِ داشتن ِاعتقاد مذهبی و حق بیان اعتقادِ مذهبی به ندرت مشکل‌ساز می‌شود، اما مشکلات در جایی نمود پیدا می‌کنند که حقِ انجام اعمال مذهبی، با آزادی و حقوق افراد دیگر مغایرت پیدا می‌کند. یک ارزش مثبت بایست نسبت به دیگری سنجیده شود. در مورد پروندۀ کیک عروسی ازدواج همجنسگراها – زمانی پرونده باز شد که در ایالت کلرادو یک طراح کیک مسیحیِ معتقد، از طراحی کیک عروسیِ دو مرد سر باز زد و دادگاه ایالت کلرادو، بر اساس قوانین ضدتبعیض، علیه طراح کیک رأی صادر کرد و طراح کیک به رأی دادگاه اعتراض کرد و گفت طراحی کیک یک کار هنری است نه یک خدمت اقتصادی و طبق متمم اول قانون اساسی آمریکا، دولت نمی‌تواند یک فرد را مجبور به تولید محتوا یا بیان هنری کند. کمیسیون حقوق مدنی کلرادو تصمیم خواهد گرفت که آیا کسب‌وکارهای تجاری می‌توانند از عقاید مذهبی برای دور زدن قوانین ضدتبعیض استفاده کنند یا خیر.

این تنها مورد نبود اما برجسته‌ترین دعوای قانونی بود که در سال 2017 درگرفت، مشاجرات مربوط به مسائل پیشگیری از بارداری و سقط جنین نیز ادامه دارد.

حتی کانادا، همسایۀ شمالی آرامِ امریکا، در سال 2017 شاهد منازعاتی در مورد آزادی مذاهب بود. یکی از موارد این بود که دادگاه عالی کانادایی تصمیم بگیرد که بر اساس حقوق آزادی مذهبی انجمن‌ها و فرقه‌ها، شاهدان یَهوه بدون دخالت دولت اعضایشان را تعیین کنند.

در مورد بالاگرفتن تنش در مسائل مربوط به آزادی مذهب، رِی پنینگز، معاون اجرائی مؤسسۀ پژوهشی مسیحی آمریکای شمالی به نام کاردِس، گفت: «به طور تاریخی ما قدرِ آزادی مذاهب را اغلب ندانسته‌ایم، و فقط به اعتراض‌ها و تخطی‌ها واکنش نشان داده‌ایم.» او خاطرنشان کرد که ما این کار را در مورد آزادی‌های بنیادی دیگر مثل آزادی بیان و اندیشه نیز اعمال می‌کنیم. اکنون «وجود این آزادی‌های اصلی است که بایست در فضای عمومی از آن دفاع کنیم، نه استثنائات».

دین و سیاست همه‌جا با یکدیگر تعامل دارند. در اروپا، شاهد افزایش جمعیت مهاجر مسلمان در کنار کاهش مسیحیان بومی، و افزایش سکولارها هستیم، این گروه‌ها یک ترکیب جمعیتی با پیامدهای بسیار برای آیندۀ جامعه هستند. برای مثال در آلمان متوسط سنِ بومی‌ها 47 سال است. مهاجران جوان‌تر هستند، میزان زادوولدشان بیشتر است و مذهبی‌تر هستند. این پویایی منجر به پیامدهای اجتماعی و سیاسی، از جمله افزایش فعالیت سیاسی ضد ورود مهاجران می‌شود.

با گذشت سال‌ها بررسی‌های دقیقی صورت گرفته است. در خاورمیانه، مهم‌ترین مسئله این است که آیا در کشورهای مختلف شاهد کاهشِ اسلامِ تندرو خواهیم بود؟ شواهدی برای این وجود دارد.
عربستان سعودی، سرمایه‌گذار و صادرکنندۀ اصلی وهابیان افراطی و اسلام سلفی به سراسر جهان، آغاز به اقدامات کوچکی کرده است که به منظور گشایش فضا برای چنین جامعۀ سنت‌گرایی، گام‌های مهمی محسوب می‌شود. اکنون زنان اجازۀ رانندگی دارند، اولین سالن تئاتر در عربستان سعودی افتتاح شده است. در تونس، در حال حاضر ازدواج‌ میان مسلمانان و مسیحیان مجاز شده است. عبد الفتاح السیسی، رئیس جمهور مصر، به طور علنی از دانشمندان اسلامی و رهبران مذهبی خواسته است که اسلام معتدل‌تری را شکل دهند. آنها همچنان فرصت همراهی کردن دارند.

حتی ممکن است تحرکاتی را در ایران … شاهد باشیم … گرچه یک نیمه‌دموکراسی در ایران برقرار است، مذهب استقراریافته در ایران است که سیاست خارجی را تعیین می‌کند…

نگاه به سیاست‌ها و رویدادهای جهانی از لنزهای مذاهب مختلف، زوایای معناداری از وضعیت بشر در سال 2018 را به ما نشان می‌دهد؛ ما نگاه‌مان را از روی این لنزها برنمی‌داریم.

در سال 2018 دین کلیدی برای سیاست‌ خواهد بود

الحاد جدید در گفت‌وگو با علی شهبازی

دین‌آنلاین: الحاد جدید را توضیح دهید و درباره شکل‌گیری آن و شخصیت‌های مطرح این جریان توضیح دهید!
شهبازی: الحاد جدید وصف جریانی است که درواقع به بهانه یکی از فجایع تروریستی در آغاز قرن 21 یعنی انفجار برج‌های دوقلوی ساختمان تجارت جهانی خیل زود ورد زبان افتاد و در رسانه‌های عمومی مطرح شد. این جریان را می‌توان جریان علمی علیه دین و باورهای دینی دانست. وصف الحاد جدید درواقع در بازه زمانی تابستان و پاییز 2006 به دنبال نسبت‌های تلویزیونی و مطبوعاتی مهم‌ترین چهره‌های این جریان از سوی رسانه‌ها مطرح شد. مهم‌ترین چهره‌های این جریان عبارتند از: ریچارد داوکینز، سم هریس، دنیل دنت، کریستوفر هیچنز و…

دین‌آنلاین: چرا به این جریان الحاد جدید می‌گویند؟
شهبازی: به نظر می‌رسد که وصف «جدید» برای این جریان تااندازه‌ای وصف بامسمایی است؛ چراکه اگر به اندیشه‌های الحادی یا مهم‌ترین ملحدان کلاسیک توجه کنیم همت آنها عمدتاً معطوف به‌نقد براهین اثبات وجود خدا یا تشکیک درباره باورهای دینی مؤمنان بود و اگر رویکرد ایجابی در نفی خدا و باورهای دینی داشتند در داوری خود نسبت به جامعه دین‌داران از حیطه انصاف علمی خارج نمی‌شدند و به‌ندرت توهین و تمسخری را در این باب روا می‌داشتند. همچنین الحاد کلاسیک را می‌توان گفت تا اندازه زیادی بر فلسفه و الهیات استوار است. اما این جریان اولاً: بیش از آنکه بر فلسفه و الهیات استوار باشد صرفاً بر علم استوار است. علم تنها آغازگاه سخن آنهاست بلکه اگر درمحتوای کلامشان دقت کنیم نه بر علم و نظرهای علمی بلکه بر نوعی مکتب فکری و ایدئولوژی که می‌توان آن را علم‌باوری نامید تأکید دارند. درواقع از علم نوعی مابعدالطبیعه و جهان‌بینی می‌سازند و این یعنی فاصله‌گرفتن از علم و ضوابط اندیشه علمی. ثانیاً: این جریان و چهره‌های آن ضمن رویکرد ایجابی به نفی خدا و باورهای دینی و نامعقول دانستن باور به خدا چنین باورهایی را برای انسان‌ها و حیات انسانی خطرناک و زیان‌بار می‌دانند. بر همین پایه برخی از این چهره‌ها خواهان اقدام عملی برای برانداختن باورهای دینی و محدود کردن جامعه دین‌داران هستند.

ازاین‌رو می‌توان این جریان را نه جریان الحادی برای نفی خدا بلکه جریان توفنده دین‌ستیز نامید که در این دین‌ستیزی خود درواقع می‌توان آن را متناظر با جریان‌های بنیادگرایانه و تکفیری دینی دانست. لذا اگر کسی الحاد جدید را الحاد تکفیری (تکفیر مؤمنان)‌ یا الحاد بنیادگرایانه یا الحاد ایدئولوژیک یا افراطی بداند سخنی گزافه نگفته است.

دین‌آنلاین: مهم‌ترین باورها یا مبانی فکری این گروه چیست؟
شهبازی: برای پاسخ به این سؤال بهتر است به‌جای برشمردن دیدگاه‌ها و نظریه‌های آنها،‌ فرآیند پرداختن به دین و باورهای دینی را از سوی ملحدان مطمح نظر قرار دهیم. برخی از این ملحدان با همه‌فهم‌کردن دانش‌های تجربی ازجمله زیست‌شناسی،‌ فیزیک و عصب‌شناسی، علم را از حوزه یا حلقه‌های تخصصی دانشمندان به میان عوام آورده‌اند.
در مرحله بعد مدعای بنیادی را مطرح کردند که همه اندیشه‌های آنها به‌ویژه داوکینز و دنت بر آن استوار است و آن اینکه باور به خدا و دیگر باورهای دینی، باورهای علمی یا فرضیه‌های علمی هستند که تحلیل، تبیین یا نفی و اثبات آنها در صلاحیت دانشمندان علوم تجربی است. لذا این باورها را از حیطه باورهای الهیاتی و فلسفی صرف به حوزه باورهای علمی و طبیعی آوردند. ازاین‌روست که به‌عنوان نمونه دنیل دنت عنوان مهم‌ترین کتاب الحادی خود را “شکستن طلسم: دین به‌عنوان پدیده‌ای طبیعی” می‌نامد و تأکید عجیبی بر عنوان اصلی این کتاب دارد؛ زیرا به اعتقاد ایشان با تبدیل کردن دین به پدیده طبیعی، طلسم تابوی تحقیق در باورهای دینی را شکسته است. و هر کس که صلاحیت ورود به نظریه‌های علمی را داشته باشد می‌تواند در دین و باورهای دینی تحقیق کند و این حوزه دیگر در انحصار الهی‌دانان، فیلسوفان و عالمان ادیان نیست.

دین‌آنلاین: چه واکنش‌هایی در مقابل این جریان صورت گرفته است؟
شهبازی: می‌توان واکنش‌ها را به دودسته تقسیم کرد: واکنش از سوی ملحدان و واکنش از سوی معتقدان. برخی از ملحدان در مقابل سخنان، مصاحبه‌ها و نوشته‌های ملحدان جدید به‌شدت واکنش منفی نشان داده و سطح نوشته‌های علمی آنها را بسیار کم‌مایه ارزیابی کرده‌اند. ازجمله این منتقدان می‌توان به مایکل روس، اسکات أترن، تامس نیگل و… اشاره کرد که می‌گویند درواقع با خواندن آثار کسانی مثل داوکینز، هریس و هیچنز از اینکه خود را ملحد بنامیم شرمنده‌ایم.

دسته دوم از منتقدان این جریان فیلسوفان و الهی‌دانان برجسته‌ای هستند که از همان روزهای نخستین که آثار این چند ملحد جدید در اختیار خوانندگان قرار گرفت علیه نوشته‌ها و افکار آنها واکنش نشان دادند که از آن میان می‌توان به آلوین پلنتینگا، الیستر مک گراث، جی آنگل کورلت، جان إف هات و نظایر اینها اشاره کرد.

الحاد جدید در گفت‌وگو با علی شهبازی

دین‌آنلاین: الحاد جدید را توضیح دهید و درباره شکل‌گیری آن و شخصیت‌های مطرح این جریان توضیح دهید!
شهبازی: الحاد جدید وصف جریانی است که درواقع به بهانه یکی از فجایع تروریستی در آغاز قرن 21 یعنی انفجار برج‌های دوقلوی ساختمان تجارت جهانی خیل زود ورد زبان افتاد و در رسانه‌های عمومی مطرح شد. این جریان را می‌توان جریان علمی علیه دین و باورهای دینی دانست. وصف الحاد جدید درواقع در بازه زمانی تابستان و پاییز 2006 به دنبال نسبت‌های تلویزیونی و مطبوعاتی مهم‌ترین چهره‌های این جریان از سوی رسانه‌ها مطرح شد. مهم‌ترین چهره‌های این جریان عبارتند از: ریچارد داوکینز، سم هریس، دنیل دنت، کریستوفر هیچنز و…

دین‌آنلاین: چرا به این جریان الحاد جدید می‌گویند؟
شهبازی: به نظر می‌رسد که وصف «جدید» برای این جریان تااندازه‌ای وصف بامسمایی است؛ چراکه اگر به اندیشه‌های الحادی یا مهم‌ترین ملحدان کلاسیک توجه کنیم همت آنها عمدتاً معطوف به‌نقد براهین اثبات وجود خدا یا تشکیک درباره باورهای دینی مؤمنان بود و اگر رویکرد ایجابی در نفی خدا و باورهای دینی داشتند در داوری خود نسبت به جامعه دین‌داران از حیطه انصاف علمی خارج نمی‌شدند و به‌ندرت توهین و تمسخری را در این باب روا می‌داشتند. همچنین الحاد کلاسیک را می‌توان گفت تا اندازه زیادی بر فلسفه و الهیات استوار است. اما این جریان اولاً: بیش از آنکه بر فلسفه و الهیات استوار باشد صرفاً بر علم استوار است. علم تنها آغازگاه سخن آنهاست بلکه اگر درمحتوای کلامشان دقت کنیم نه بر علم و نظرهای علمی بلکه بر نوعی مکتب فکری و ایدئولوژی که می‌توان آن را علم‌باوری نامید تأکید دارند. درواقع از علم نوعی مابعدالطبیعه و جهان‌بینی می‌سازند و این یعنی فاصله‌گرفتن از علم و ضوابط اندیشه علمی. ثانیاً: این جریان و چهره‌های آن ضمن رویکرد ایجابی به نفی خدا و باورهای دینی و نامعقول دانستن باور به خدا چنین باورهایی را برای انسان‌ها و حیات انسانی خطرناک و زیان‌بار می‌دانند. بر همین پایه برخی از این چهره‌ها خواهان اقدام عملی برای برانداختن باورهای دینی و محدود کردن جامعه دین‌داران هستند.

ازاین‌رو می‌توان این جریان را نه جریان الحادی برای نفی خدا بلکه جریان توفنده دین‌ستیز نامید که در این دین‌ستیزی خود درواقع می‌توان آن را متناظر با جریان‌های بنیادگرایانه و تکفیری دینی دانست. لذا اگر کسی الحاد جدید را الحاد تکفیری (تکفیر مؤمنان)‌ یا الحاد بنیادگرایانه یا الحاد ایدئولوژیک یا افراطی بداند سخنی گزافه نگفته است.

دین‌آنلاین: مهم‌ترین باورها یا مبانی فکری این گروه چیست؟
شهبازی: برای پاسخ به این سؤال بهتر است به‌جای برشمردن دیدگاه‌ها و نظریه‌های آنها،‌ فرآیند پرداختن به دین و باورهای دینی را از سوی ملحدان مطمح نظر قرار دهیم. برخی از این ملحدان با همه‌فهم‌کردن دانش‌های تجربی ازجمله زیست‌شناسی،‌ فیزیک و عصب‌شناسی، علم را از حوزه یا حلقه‌های تخصصی دانشمندان به میان عوام آورده‌اند.
در مرحله بعد مدعای بنیادی را مطرح کردند که همه اندیشه‌های آنها به‌ویژه داوکینز و دنت بر آن استوار است و آن اینکه باور به خدا و دیگر باورهای دینی، باورهای علمی یا فرضیه‌های علمی هستند که تحلیل، تبیین یا نفی و اثبات آنها در صلاحیت دانشمندان علوم تجربی است. لذا این باورها را از حیطه باورهای الهیاتی و فلسفی صرف به حوزه باورهای علمی و طبیعی آوردند. ازاین‌روست که به‌عنوان نمونه دنیل دنت عنوان مهم‌ترین کتاب الحادی خود را “شکستن طلسم: دین به‌عنوان پدیده‌ای طبیعی” می‌نامد و تأکید عجیبی بر عنوان اصلی این کتاب دارد؛ زیرا به اعتقاد ایشان با تبدیل کردن دین به پدیده طبیعی، طلسم تابوی تحقیق در باورهای دینی را شکسته است. و هر کس که صلاحیت ورود به نظریه‌های علمی را داشته باشد می‌تواند در دین و باورهای دینی تحقیق کند و این حوزه دیگر در انحصار الهی‌دانان، فیلسوفان و عالمان ادیان نیست.

دین‌آنلاین: چه واکنش‌هایی در مقابل این جریان صورت گرفته است؟
شهبازی: می‌توان واکنش‌ها را به دودسته تقسیم کرد: واکنش از سوی ملحدان و واکنش از سوی معتقدان. برخی از ملحدان در مقابل سخنان، مصاحبه‌ها و نوشته‌های ملحدان جدید به‌شدت واکنش منفی نشان داده و سطح نوشته‌های علمی آنها را بسیار کم‌مایه ارزیابی کرده‌اند. ازجمله این منتقدان می‌توان به مایکل روس، اسکات أترن، تامس نیگل و… اشاره کرد که می‌گویند درواقع با خواندن آثار کسانی مثل داوکینز، هریس و هیچنز از اینکه خود را ملحد بنامیم شرمنده‌ایم.

دسته دوم از منتقدان این جریان فیلسوفان و الهی‌دانان برجسته‌ای هستند که از همان روزهای نخستین که آثار این چند ملحد جدید در اختیار خوانندگان قرار گرفت علیه نوشته‌ها و افکار آنها واکنش نشان دادند که از آن میان می‌توان به آلوین پلنتینگا، الیستر مک گراث، جی آنگل کورلت، جان إف هات و نظایر اینها اشاره کرد.

الحاد جدید در گفت‌وگو با علی شهبازی